جولای 12, 2008 by bluhen
عنکبوت سرتاسر شیشه مربا را سراسیمه پیمود . و تارهای آشفته اش را بر هزاران زاویه تنید
***
و چشم هات بی نهایت بی رنگ است
و جمله هات کوتاه
بی نهایت بی رنگ است
اعدادی که از لای دندان هات می افتد
و تو مرا می شماری
آن قدر که زنده ام
مرا می شماری .
زیر پلکم ، پیامبر ملعونی خانه دارد
که دست بر شانه ی یگانه پیرو اش نهاده
و آدمکی رنجور ، که میان ناخن های سفیدم
سر به سجده می برَد و زاری کنان
برمی خیزد .
می خواهی مادرِ مهربان صاعقه ها باشی ؟
با دستهایی
که در آشپزخانه آتش گرفته بود ؟
یا گربه ای که با دو چشم یاقوتی
میان گفتگوی گرمِ
کودک با نسیم سفر
پرید و
روی ران های پهن بزرگراه
زیر نوازش چرخ ها ، به خواب رفت ؟
و یا ، دیگرگونه جانوری
که در لحظه ای می فرساید و
در هزاران سال ، ناگهان می میرد …
در هزاران سال …
ما در دهانی زندگی می کنیم
که در اوج فریاد خویش
در فضا مُرده ست
و آدمی ، ردیف مهره هاش :
الواح حمورابی
که سطر به سطر ، در طول تاریخ
سرفه میکنند …
و من
در سایه های زوال اندیشه ام
کسی را می بینم
که در نیمروز آتشینی
که بوق آبگون واژه از دهان ما بخار میشود ،
نخ استوا را می کشد و
کشور های جهان فرو می ریزند
و ما در مسیر شعاع های لهیده ی نور
به ادامه ی خویش
بر می خوریم .
تو بی رنگی
تو بی رنگی و تو کوتاهی
من هم پنج ساله بودم با روبان بی رنگ
و همه چیز لحظه ی کوتاهی بود
از میان ردیف دانه هایی
که از نخ ِ اورادِ دهانی پیر به در میشد
و روی فرش می افتاد … ،
و دو استغاثه ی کوتاه میان پرزهای زبانم
گیر کرده بود :
” خداوندا … ابلیس مهربان من … “
و
” خدایا … گناهانم قلبی از انار دارند ،
مرا خواب کن در غلاف کوچک خانمان ام ! “
تو
شاید همان تکه آهی بودی
سوار بر گیسوان انار
که از میان پوسته های خوابم گذشت …
و ناخن های سفید ، تمام تاریکخانه ها را کاوید و
آدمیزاد
سال ها
با شانه ای که زیر لعن خویش می لرزید
سر بر زانوی ابلیس ِ کولی نهاد ،
که روزی سوار بر دو بال ساتن سبزش
برای همیشه
او را از اینجا بُرد .
خواب می آید ، یله
زیر برفک تلویزیون
با موسیقی فلوتی که در حفره هاش
پنبه و زخم بند چپانده اند …
با دسته ای
جیرجیرک
در جیب پیژامه اش .
انار ، می خندد و لبهاش پاره میشود
سنجاق کهربا به سینه اش و شانه در دستش
آواز می خوانَد
” مرا به سرزمینی بردی
که در آینه هاش ،
ژوکوند ِ دیوانه ای می زیست
با دست های ترک خورده و
پستان های ویران
با اشک هایی
که به سان پَری بر تالاب جیوه شناور میشد … “
و من
پنج ساله بودم و هرگز
به کسی نمی گفتم
که تو
حباب صابونی
در آشپزخانه ای
که همیشه ، بوی ظهر می داد .
*
تاریخی شده م : بامداد 20 خرداد 87
***

by : Zdzislaw Beksinski
خدایت خیر دهاد لامارکی
برچسبها: Beksinski
ارسال شده در اشعار | 12 Comments »
ژوئن 6, 2008 by bluhen

من ، در سینه ی یک راز سیاه عاشق تو شدم
در روزگاری که خدایان مبتلا به اختلال حواس
در دهلیزهای دایره المعارف می نشینند و
چانه می جنبانند
و از لای انگشتان منقبض کاغذ کاهی
- که روزی ده بار به سان عروسی چروکیده از پنجره می گریزد -
دسته های نارس کلمه
به جانب آسمانی دور ، هدر می رود .
من ، شاید
روزی که زمین
هاج و واج ایستاده بود و
گالیله را می نگریست ،
در کفه های عدالت محکمه ای زاده شدم
که حکم مرگم را خواند
و با اشاره ی شاقول ،
که آرام و صبور پائین می رفت
و غمگین و سرگران
بالا می آمد
عاشق شدم و
کودکان کولی افسانه ها
با انگشتان کوچک سیاه
در دلم ، آرام آرام
خیال ِ موهایت را بافتند .
در سینه ی یک راز سیاه
من و تو و خنده هایمان
بر گرده ی عنکبوت های مهاجر ، می نشستیم
و از یک سوی شب
به سوی دیگر می رفتیم
می بینی ؟
دسته های پلاسیده ی گل ،
- گل ِ عنکبوت -
با پرچم های بلندی که در هوا تاب می خورَند
از خویش
از من و تو می پرسند :
چرا هر چه به پهنه ی آسمان های دور سفر می کند ،
بوی خاک …
بوی خاک ِ مُرده می دهد ؟
آه ، چرا نخ هایی که
لب هامان را به آسمان می دوخت
پوسید …
پوسید و پاره شد ؟
خوشه های ترس و آزادی
گل ِ راز می دهند
گل ِ سیاه ِ نخی
گل ِ عنکبوت …
آه ، یگانه صدایی که می وزد
صدای سکسکه ی فرشتگان بد مست است
و یگانه تصویری
که در مُشت پنجره ها می درخشد
دست های مردمی ست ،
که آسمان را گرفته اند
بلکه
بچرخد
و زمین ، تبرئه شود .
و دستهای راز
تنها یک بو نمی دهند :
بوی
معجزه
و جهان آکنده از بوی لاشمُرده ی معجزه میشود .
من و تو میدانیم
که عشق ،
فقط یک عشق است .
خدایان ، با ابریق ها و چوب های زیر بغل
خردمندان
با دست هایی که به درگاه دایره المعارف لابه می کنند ،
و شاخه های گل ،
گل عنکبوت …
عشق فقط عشق است .
دو عنکبوت
در تکه ای از آسمانی دور
با زبان ِ کاغذ کاهی
به هم سلام می دهند …
راز می ترکد ،
وقانون جاذبه ی مرگ
همه چیز را پائین می کشد .
*
سابقه نداره تاریخ بزنم اما مثل اینکه زده م . 28 فروردین 87
ارسال شده در اشعار | 15 Comments »
آوریل 25, 2008 by bluhen
نظر به ارادتی که به اتو واینینگر داشتم این نوشتار کوتاه و مختصر را از او ترجمه کردم . واینینگر جوان تا حدودی متاثر از نیچه به نظر می آید و احتمالا تاثیراتی هم داشته بر ویتگنشتاین ، ولی رد یابی تاثیر و تاثرات این چنینی در آثارش فرصتی جدا می طلبد که امیدوارم بعد تر حاصل شود . داشته باشید فعلا :
سگ -
Otto Weininger
(1903-1880)

چشمان سگ شدیدا” این تاثیر را می انگیزد که سگ چیزی گم کرده است . این مسئله به طور کلی از یک رابطه ی کامل و راز آلود با گذشته سخن میگوید . آنچه گم شده است ، خود است . ارزش خویش است . آزادی ست .
سگ به نحوی توجه برانگیز ، نسبت عمیقی با مرگ دارد . ماه ها پیش از آنکه سگ برای من به موضوعی مسئله انگیز بدل شود ، حوالی ساعت پنج بعدازظهر در اتاق هتلی نشسته بودم و در اندیشه های گوناگون غوطه می خوردم ، که ناگاه صدای عوعوی سگی به شکلی کاملا غریب ، که قبلا نشنیده بودم ، به افکارم خلید ، و آنگاه شدیدا” احساس کردم که کسی دارد می میرد . چند ماه بعد در شبی طاقت فرسا ، هر چند بیمار نبودم ، اما می توانم بگویم داشتم با مرگ دست و پنجه نرم میکردم . - برای انسانهای فوق معمولی مرگی سوای مرگ جسمانی وجود ندارد . چرا که برای آنها زندگی و مرگ ، امکانی ست که این دو ، زندگی و مرگ را ، رو در روی هم می نشاند - باری ، درست هنگامی که به تسلیم شدن می اندیشیدم ، سگی سه بار عوعو کرد . درست شبیه همان عوعویی که آن روز در مونیخ شنیده بودم . سگ ، تمام شب را عوعو کرد ، ولی آن سه بار اول چیز دیگری بود . دانستم که در آن لحظات بود که سخت در ملافه پیچیده بودم . درست مثل یک مرده .
طبعا دیگران تجربه های مشابهی دارند . در آخرین قطعه ی برجسته ترین و زیباترین سروده ی هاینه ، - سفر زیارتی به کِولار - مریم مقدس ، در هیئت مرده ی خویش ، به پسرک بیمار نزدیک میشود و میگوید : ” سگها چه بلند زوزه میکشیدند “
من نمیدانم این روایت خود هاینه است ، یا سینه به سینه نقل شده و به او رسیده است . اگر اشتباه نکنم ، سگ در یکی از آثار مترلینگ هم نقشی مشابه دارد .
طی مدت کوتاهی پیش از آن شب که گفتم ، بارها شاهد رویایی بودم شبیه به آنچه گوته احتمالا هنگام نگارش فاوست در سر داشت : سگ سیاهی که به نظر میرسید کورسویی از آتش او را مشایعت میکند .
اگرچه عوعوی سگ ، خود قاطعانه هرگونه معنا را نفی میکند ، اما من میگویم که سگ نماد یک جانی ست . گوته این را مشخصا دریافته است ، با این حال شاید این امر کاملا واضح نزد وی آشکار نگشته ، او از شیطانی سخن میگوید که در کالبد سگ حلول کرده است :
” وقتی فاوست بلند بلند انجیل می خوانَد ، سگ با خشم بیشتری پارس میکند ” عداوت با مسیح . دشمنی با نیکی و حقانیت .
اتفاقا من چندان از گوته تاثیر نپذیرفته ام . نیروی این مدرکات ، احساسها ، و اندیشه ها چنان زیاد بود که مرا یاد فاوست انداخت . ارجاع به این نمونه ها ، و حال برای بار نخست آنها را تا مغز استخوان دریافتن .
حال بیشتر بدان می پردازم :
سگ چنان رفتار میکند که پنداری به بی ارزشی خویشتن واقف است . میگذارد مردم کتک اش بزنند ، و سپس دوباره نزد آنها برمیگردد و خود را بدانها میفشارد . هم چنان که آدم بد به آدم خوب پناه می برد . اصرار بدین امر از سوی سگ ، جستن به جانب انسانها ، بیانگر وحشت یک برده است .
در واقع ، افرادی که در خویش به دنبال مزیتی می گردند تا از آنها در مقابل هجمه ها محافظت کند ، افرادی که نمیتوانند لرزه بر اندامها بیندازند ، چهره ی سگ دارند ، و چشمان سگ .
همین مصداق بارزی ست بر موضوعی که در آغاز نوشتار متذکر شدم . افراد اندکی هستند که صاحب چهره ای مقارن با چهره ی یک یا چند حیوان نباشند . افراد با چهره های حیوان گونه ، که در منش نیز چنان اند .
موضوع دیگر هراس سگ است . چرا این هراس در اسب نیست ؟ یا در کبوتر ؟
این هراس ، هراس یک جنایتکار است . آن کورسوی آتش که همراه سگ سیاه بود - در تصویری که حتی الامکان دال بر شرارت و بدسگالی اوست - آتشی ست ناظر بر ویرانی ، بر مجازات ، بر سرنوشت تمام شیاطین .

دم تکان دادن سگ دلالت گر این است که او میتواند هر آنچه از خویش با ارزش تر است را مشخصا” دریابد .
وفاداری سگ ، که همواره ستایش برانگیز بوده و او را در قالب جانوری اخلاقی متجلی کرده است ، طبعا میتواند نمادی باشد که تنها بر یک اساس استوار است : روحیه ی بردگی . - رجعت به جانب آن که کتک اش زده دلیل دیگری نمیتواند داشته باشد -
و جالب این است که سگ به عده ای پارس میکند . عموما به آدم های خوب . اساسا نه به آنهایی که منش سگی دارند . من در خویش شاهد بوده ام که هرگاه همانندی روحی کمتری با سگ داشته ام ، او بیشتر به سویم پارس کرده است . و جالب تر اینکه دقیقا از جنایتکار سگ نما در مقام نگهبان و گارد محافظ استفاده میشود .
هنگامی که سگ دمش را تکان نمیدهد و آنرا شق و رق نگاه میدارد ، یعنی میخواهد گاز بگیرد . عملی که از جانیان سر میزند ، و هر چیز دیگری از این سنخ ، از جمله پارس کردن و پاچه گرفتن اش ، از طبیعتی شرور حکایت میکند .
جایگاه سگ ها در میان شخصیت های ادبیات مشهود است . ” اکدال پیر ” در ” اردک وحشی ” اثر ایبسن . و برجسته تر از آن ، ” مینوت ” در رمان ” رازها ” نوشته ی نات هامسون . بدین گونه است که میتوانیم ببینیم بسیاری از این اساتید پیر منش سگی را در کالبد انسان جانی به تصویر کشیده اند . حالا بماند جانیانی که مار اند ، یا آنها که خوک اند .
در ضمن ، بو کشیدن سگ است که بسیار معنادار است . در واقع در این عمل نوعی عدم قابلیت و توانایی در فهم و ادراک نهفته است . حواس فرد جنایتکار نیز درست مانند سگ از امور وابسته به دیگران تاثیر میپذیرد . بدون این که بداند چرا بدان سمت و سو کشیده میشود و یا رد آنها را پی میگیرد . او حقیقتا از آزادی بی بهره است . روی هم رفته ، هر جا او دست به انتخاب قبلی بزند ، باز عملش در چهارچوب جبر و تصادف تبیین میشود . به مانند آمیزش سگی با ماده سگ دیگر . این آمیزه ی یکدست ، در منتها الیه رذالت عوامانه تعریف میشود : سگ ، جنایتکار عامی است . برده است . تکرار میکنم . باید کور باشی تا به سگ صفتی به عنوان مقوله ای ناظر بر اخلاق بپردازی . حتی واگنر میپنداشت سگ را دوست دارد - از این منظر گویا گوته دید عمیق تری حاصل کرده بود - داروین دم تکان دادن سگ را شورانگیز می دانست - نگرشی احساسی - ، که البته این نگرش ، نگرشی ست مبتنی بر جلف ترین و دون پایه ترین شکل از خود گذشتگی . که زیر مشت و لگد قرار میگیرد و باز کتک میخواهد .

برچسبها: Add new tag, لمپنیسم, اتو واینینگر, سگ
ارسال شده در فلسفه و تفکرات کاتوره ای | 17 Comments »
آوریل 3, 2008 by bluhen
ما مرده ایم گرینگوار
بنویس .
بنویس تا دنیا در دستهایت اعتراف کند
تمام مرگ ها از کالبد زنده گان به در آیند ، خیز بردارند
و سر ریز کنند بر انگشتهات .
بنویس گرینگوار …
از من بنویس که هر غروب آسمان روی پیشانی ام می ایستد تا ناقوس را بنوازد . یا از دختر خاقان چین که در فلز مذاب افتاد و کفشهایش جا ماند ، که هنوز هم صدا میزند و کفش هایش را میخواهد . یا مردی که از قلب آدم می خواست برجی بسازد . و برج اش از بوران خون لرزید و به خاک ریخت …
بگو چه شد آن پری کوچک دریایی
که از کارائیب آوردی
که روزی که باران تلخ می بارید
پنداشت زیر پنجره ی اتاق موجها میخوانند اش ،
و پرید .
گرینگوار
به هر نامی میخوانم ات نیستی
جواب نمیدهی
ساقه های نیشکر ِ روی خنده ات هنوز
به جانب زمستان خم میشوند ؟
میشوند ؟
آبی ِ آستین هات هنوز، دلباخته ی نارنجی ِگونه های شعله وری ست
که بوی قهوه میدهند ؟
هست ؟
ما مرده ایم گرینگوار
ما زنده نیستیم .
نوشتی از کمربند ِ خوشه های رسیده که باد شمال
میبندد به پهلوهاش .
نوشتی از خیابان هایی که
عشاق خشمگین
از میانه اش رد میشوند و گل گیسو شان را
زمین می اندازند
و گل بر کف خیابان می بالد و ریشه میکند و برگ میدهد ،
و خیابان پر از بوته است .
نوشتی به من :
” هفت بار گیسویت را در باد تکان بده ،
معجزه خواهد شد . “
ننوشتی ،
چرا به هر نامی ت میخوانم ،
نیستی ،
جواب نمی دهی .
من گم شده ام گرینگوار .
در ننوشته های تو ،
در تو گم شده ام .
گرینگوار گرینگوار گرینگوار … !
نیستی نیستی
جواب نمیدهی
از پشت ابر می بینمت
که مثل معجزه بی رنگی .
مثل معجزه ،
انگشتهات را بریده اند .
از دهانت
دسته های کف ، جیغ کشان
با دامن هایی که به پاشان میپیچید ، گریختند …
صدف هایی که در پلک هات بود ،
شکافتند و
هزار دلفین
در خون ات خودکشی کردند
تو ، سفری افسانه ای بودی
سینه کش ِ بادهای چهارگانه
که تمام شد …
و ناخدا ، مسافران ، و جاشوهایی که بادبان کشیدند ، راه افتادند ، شراب نوشیدند ، اسقربوط گرفتند ، رسیدند ، و مردند …
بایست .
گرینگوار ، بایست روی پیشانی ام و
به همه بگو مُردی .
به هر نامی صدایت کردم نبودی ،
نیستی ، … :
آبها ، خاک ها ، سنگ ها ،
تو را از یاد بردند .
می دانی ،
اقیانوس ها فراموش کارند .
و چمنزارها ، کوهستان ها ، فراموش کارند
جواب ندادی .
و من هم که در تو گم شده بودم ،
جواب ندادم و
انگشتهام یکی یکی ریختند .
ما مرده ایم .
خیلی وقت پیش تر .
و ناقوسی که مرگ ما را خواند ،
چنان نحیف و فرتوت بود که صدایش
از دستش افتاد
و شکست .


ارسال شده در نخود فرنگی های مندل | 10 Comments »
مارس 25, 2008 by bluhen

…
امشب برای او ، آبی رنگ زیبایی ست
فرشتگان مرفین او را به دوش گرفته اند
ونزدیک سقف ، پرواز میکنند .
کنار خفتگان در تابوتِ زخم بند ، قدم میزنم
شب های سرخ فام ، ماه های پهلو گرفته در خون
من آفتابم ، در لباس سفید
چهره های خاکستری ، نشئه ، دنبال من اند …
به سان آفتابگردان .
- سیلویا پلات
ارسال شده در دوستان من ، دوست وجود ندارد | 8 Comments »
مارس 7, 2008 by bluhen

- به اسپینوزای عزیز -
*
آویزان
از میانه ی ابروت
چون زمستانی پیر و نزار
که از کمرگاه داغ استوا آویخته
و جهانی به تمامی مرده پشت پلک هات
و هیچ کجای تو هیچ لحظه ای نفس نمیکشد …
شرابی کهنه که مدفون است در رگهات
و انگورهای یاقوتی عدن
که در قلب لحظه ای هزار ساله تکان میخورند ،
می خندی
می
خ
ن
د
ی .
با بازدمی که چون زخمه بر تار مو بی صداست
با چین کوچک پیشانی ،
پل در هوای معلق تکان میخورَد
و به خواب ِ تو پرت میشوم .
می وزم
در قلب ِ خواب تو
بال هایت سیاهند ، چون نور ِ فانوس هایی که
در تابوت فرعونان نهاده اند
دهانت سیاه است و کلماتت سیاه
چون خاکستر قرن های سوخته
در حدقه ی اسکندریه
در سیاهی تو می وزم ، چونان
طنین جیغ کودکی که در گهواره مار اش گزیده است …
در سیاهی تو
روشنایی به گمان دور افتاده ای از مذهبی منفور ، بدل میشود
و مرا و کفر مرا در یکسر سیاهی ات
به آتش میکشند
و آتش ات هم سیاه است .
تو پادشاه جهانی که انگور پادشاه بهشت است
و من ، از خلقت عنکبوتی می آیم
که سال ها
روی شیشه ی اتاقم بی حرکت به من نگاه میکرد :
و تفنگ شکاری ام که هنوز
گمان میکنم
پر ِ سفید فرشته ی درخت نشین ِ آن ظهر تابستان
به لوله اش چسبیده ست .
در تو
زمان شکار میشود و قلب لحظه چون حفره ای دهان میگشاید
جهان از دو کران چون نخی پاره میشود و
هزار افلاطون از میانه اش به خاک می افتند .
… رفته رفته در سرسرای سوت و کور خانه ام بی رنگ میشدم
میان ردیف قاشق ها
و دهان هایی که چون دهان عروسک از نخ بودند
استخوان فرشته ای را به دندان میکشیدم و
در آن غروب تابستان
رفته رفته چون شیشه بی رنگ میشدم .
در خواب ِ تو به خواب میروم
ابروان تو
چشم های تو
لبهای خیس و
مرا که تکه تکه می بلعی به سان نانی تلخ
و می خندی
می
خ
ن
د
ی .
تو در خوابی و بی شمار سیاره هم خوابیده اند
می توانم در پاره ی بی رنگ خویش
ببینم
که چگونه خدا با چشم های باز
در سیاهی خویش خوابیده ست .
در خواب ِ تو هضم میشوم و
نیمه شب دی ماه از خواب می پرم :
- و یک سلول زخمی ، روی جدار تاریک معده ات
تن بی رنگش را
به این سو و آن سو می کشد . -
ارسال شده در اشعار | 13 Comments »
مارس 2, 2008 by bluhen
برای آنا آخماتوآ یی که در یک قدمی ست .
——–
* او در این دنیا سه چیز را دوست داشت :
دعای شامگاهی ، طاووس سپید
و نقشه ی رنگ پریده ی آمریکا .
و سه چیز را دوست نداشت :
گریه ی کودکان
مربای تمشک با چای
و ستیزه جویی زنانه .
… و من همسر او بودم .
——–
** زمانی که ماه در آسمان مُهری ست یخ زده
نه چراغی در گردش …
همسر مرده ی من می آید
تا نامه های عاشقانه ی مرا بخواند .
رمز قفل کشوی چوبی را
به یاد دارد
زنجیر پاهایش بر کف چوبی اتاق
صدا میکند .
تاریخ دیدارها را می بیند
امضا های گیج کننده را می بیند
بس نیست
عذاب او ؟
ارسال شده در دوستان من ، دوست وجود ندارد | 7 Comments »
فوریه 21, 2008 by bluhen
فرفره در دست
دارم من .
سگ بیمار را ، با گلوله خلاص میکنند
و اتومبیل در شبهای دور کودکی
لای انگشتهای آتش ، مچاله میشود .
سنگ یعنی چه ؟
فرفره در دست دارم من
برایم گل بیار
و سیگار بیار
سنگ یعنی چه ؟
میگویم وقتی
مرگ را زائید زمین
سنگ جفتش بود .
سنگ شاید ، عدسی کوژ است
ببین تمام واژه هایم را
نقطه میکند
نقطه چین شده ام
کلماتم کو ؟
مغزم بوی زباله میدهد
تویش ، سیب نیوتن گندیده است ، بی گمان .
برایم گل بیار
و یک فرمول تازه ،
از خط سیر نور
سنگ یعنی چه ؟
سنگ در دنیای خویش
خودسوزی میکند ،
و نمیسوزد
گلوله میخورَد
نمیمیرد
میچرخد
میچرخد
میچرخد
و تکان نمیخورَد .
میخواهم لای ازدحام کلمه بجوشم
نمیشود .
زبانم کور شده
حرفهایم را نمیبیند .
سنگ یعنی
چه ؟
آه ،
حبه های صاحب مرده ی سخن
با اصوات ِ در هجاهای خویش ترکیده
مرا کرده اید مثل ِ
تندیس های
قدسی ِ
راهبه ها ، با منحنی های زایای تن
که از روح القدس بارور میشوند
و در بطن شان سنگ است
تنها سنگ .
درد ، یعنی چه ؟!
سگ گر را میکُشند
و موی من بر لحاف ،
و لحاف در کابوس
جا می ماند .
درد
یعنی این .
فرفره در دست دارم من .
می بینی ؟
سنگ همان آدم است
آدم بود
که صبحانه اش بوی آهن سوخته
رادیو ش ، صدای عوعوی سگ میداد …
و تخته سنگ مُرده ای در دلش مانده بود و
نمی زائید .
درد
یعنی این
درد یعنی سنگ .
سنگ که میشوی ،
مرگ تا در ِ خانه ات می آید ،
در هم میزند ،
در را هم می گشایی ،
با دستهای سردش
دست هم می دهی ،
اما
تنها
یک فرفره ی کوچک هرز
یک فردای دیگر و
یک دیروز دیگر تر
به دستت می دهد و
میرود .
دیدی ؟
ساده است
برایم گل بیار . گل بیار . گل بیار .
فرفره را بردار
بچرخان
روی حالا
روی
نقطه ی معدوم دیروز و فردایمان .
سنگ یعنی حالا
در لباس همیشه !
و هر چه حالای چرخیده
میان رفتن و ماندن .
آه ، میدانی ، کاش
چشم سگ بودم
التماس میکردم … :
بزن دیگر !
بزن و برو خانه ات .
ارسال شده در اشعار | 8 Comments »
ژانویه 6, 2008 by bluhen
باشد که در آغوش گرم خون هم فرو برویم
این بار که چنان
ما را کشته اند …
و این بار که چنان
کلماتم در اسارت صفیر میکشند و ، سراسیمه نهان میشوند
و تو سوت میزنی زندانی
و تو سیگارهایت را تمام کرده اند اعدامی ها
و زندان تو کلید ندارد
که حتی قفل ندارد ،
زندانی .
ببین
خطوط مورب تا به هم میرسند
در هم قفل میشوند ، به ضرب سکته ای
پس وقتی کسی دو چیز را
در هم ضرب میکند
حاصل اش ، حاصل نقطه ای یگانه و پیروز است
اوست که می زاید و می میراند
و خود هیچ نیست
هیچ وقت ، نبوده است .
من در تو زیاد میشوم ، و عاقبت می میرم
دلم به شبدری خوش است که به وفور بر چمنزار می روید
دل من ، ضرباهنگ پاهای من است
که مدام بی هوا ، بر طبل هوا میکوبد و
این صدای قدم های من است
دل من ، قدم های من است
که عاقبت می ایستد
و در تمام آستانه های جهان
به سان شبدری معمولی
از خاک بیرون میزند و به آسمان سلام میگوید
دلم به شبدری خوش است …
مگر در آغوش خون هم گرم شویم
مگر من از لبه ی جدول بوسه بگیرم و
خیابان سرخ شود
و من تبسم کنم روبرویت
مگر
قفل رنگدانه های هوا را باز کنی و باد آبی شود …
و نوک نوازش ات آرام بلرزد وقتی
به سکر ثانیه ای مست دست میکشی
و من بخندم
و من هیچ نگویم
زندانی .
دلت تا پنجره ی سلول میرود و
همانجا اختری میشود
با نور لرزان و بی صدا
چه آرام شده نوای سوت تو
زمان با سیگار آخرت میسوزد و خاک میشود
تمام خطوط مورب در هم کلاف شده اند ، زندانی
دلت امشب
به نقطه ای مصلوب خواهد شد
به نقطه ای که تمام من است
که تمام توست
و هیچ نیست .
شبدر
ای شبدرک خندان
مائیم که به وفور زخم میخوریم ، زاده میشویم ،
و می میریم .
نمیدانم دشنه از قلب خالی چه میخواهد
ولی ما ، با همان دشنه ای می میریم
که سالها با خراش اش دیوار را چوب خط میزدیم
سالیان سال
در محبس دیواری که در نداشت
دری که قفل نداشت
و قفلی که کلید نداشت …
هر چه بود خط بود و خط بود و خط بود و
… شبدر بود .
ارسال شده در اشعار | 15 Comments »
نوامبر 18, 2007 by bluhen
Enkidu , schön bist du , wie ein Gott bist du ! Warum willst du mit wildem Getier hinjagen über die felder ?
*
به لمحه ای بندی …
خشی هستی که بر آب می افتد .
مار میگفت ،
و من هر بار
فراموش میکردم …
که
خشی هستم
که بر آب می افتم ، انکیدو .
تویی ، با فاصله ای به ضخامت سوزن
با نگاه های مغلوب
با جرقه های کوتاه ، جرقه های متصل به لحظه ای که گذشت
جرقه های متصل به بند ناف زمان
تویی ، با فاصله ای که آتش گرفته
اندامش …
میدود
کش می آید
میگسلد .
دیدگان کوچک بدگمان
و دیدگان درنده ی جنگل
دیدگان لبالب از عقل و عاطفه
جمله به لبخندی گرفتارند
وقتی از کنار گنجشک ترسو ، و پلنگ ماه در دهان
از کنار رویای دوپا
مبگذری ،
جهان به لبخندت زنجیر میشود ، انکیدو .
چرا مار میگفت
و من فراموش میکردم ؟
نیمی از راه از آن تو بود
نیم دیگر از آن من
و بیراهه
قلمرو آمیزش مطلق بود
قلمرو همگونی و
شراره های جاوید .
بر پوست تنم
رودخانه ای جاری ست
که دارد میخشکد …
بر پوست تنم ،
مارهای قیطانی میگذرند
بر پوست تنم ،
زخمی ست که بیش از تو به من وفادار است …
تو راه خود را میرفتی
و من راه خود را
آنجا که به هم رسیدیم ،
من خاموش بودم و تو سراپایت
جوانه میزد و میشکفت …
شکفتی
تو در بیراهه غلتیدی
انکیدو .
مغاک از کلاله ات بارور شد
… و من
که به لبخند جاودان تو تسخیر بودم
خسته و خونین
نطفه ی کوچک آرزویی بزرگ را
از بند ناف زمان حلق آویز کردم .
تو مرگ بودی و حیات
من مرگ بودم و آرزوی حیات .
مار گفت و رفت …
قورباغه ها ، این توده های زنده ی جذامی
بر کرانه ی رود
در تمام طول آرزو
شاهدان شوم تکه تکه شدن ،
خنده ی بی لب سرنوشت بودند .
در لحد
رودخانه ای جاری ست ،
خزنده ای که عمر جاودان دارد …
انکیدو
من و تو بیش از زمان
به مرگ وفاداریم .
ارسال شده در اشعار | 4 Comments »