یک دم ، تنها یک دم احساس میکنی که در این دنیا تنهایی ، و برای همیشه تنها باقی خواهی ماند .
والتر بنیامین -
تو چیست ؟
تو باید پدیده ای بالنسبه متاخر باشد . یاد آوری اینکه چگونه و کجا با آن مواجه شدیم کار آسانی نیست . در اشعار یا محاوراتی دارای بار رمانتیک … با کسی مواجه میشویم که ما نیست . ضمیری که از سالهای دور کودکی آموخته ایم و با آن بارها افراد را فراخوانده ایم این بار در حوالی بلوغ ما را فرا میخواند . چگونگی امر دقیقا همین طور است : شعری میشنویم . جمله ای بار عاشقانه اش را به ما عرضه میکند . در قلب جمله می ایستیم با احساس غالب غریبه گی . ” من نمیفهمم ” عدم درک بستری میشود که ابتدا زیر پایمان میجوشد و فی الفور میخشکد . واکنش همه ی ما یکسان است : به جای اذعان این عدم فهم اولیه میکوشیم با اوضاع سازگار شویم . در متن عاشقانه یا محاورات فراگریخته از خویش جستجو میکنیم و با واژه ای که مصرف عمده تری دارد رو در رو قرار میگیریم : تو ؟
تنها در جریان این فهم متاخر و سازگاری هماهنگ با آن است که در می یابیم همواره کسی دارد پا جای پای ما مینهد و در ساحت ما آمد و شد میکند . کشف او – که اینجا تو نامیده میشود – عاری از هر گونه خصم اندیشی ست . بر عکس ُ بواسطه ی ایجاد فهمی ثانوی او را ارج مینهیم . وقتی عاری از هر گونه تجربه در وهله های نخست با تو طرف میشویم دست به سوی او دراز میکنیم . با لکنت جمله ای از جملات مذکور را بر زبان میرانیم . تجربه ی جالبی ست . فکر میکنم اساسی ترین تجربه ی بلوغ باشد .
بلوغ یعنی همزیستی . همزیستی و هم دستی . با عنصر تازه وارد تباین میشویم . گذشته ای که کودک مآب و یکه تاز عرصه های تجربه بوده ایم رنگ می بازد . انگار پیش از آنکه چیزی بخواهیم مصالح نیازهای بعدی مان را در اختیارمان نهاده باشند . تجربه ی منفرد دیگر امکان پذیر نیست . عنصر ” او ” هم کاربردی حتی به مراتب کمتر از ” من ” منفرد دارد .
همگام با رنگ باختن ارضای منفردانه خویش دچار درگیری با یافته ی جدید خویش میشویم . هر تویی قدری ناسازگار عمل میکند . اگر من بتوانم این عنوان را مثل مارک روی لباس از افراد برکنم و بچسبانم ، توانسته ام خویش را با شرایطی تابع شرایط پیشین سازگار کنم . هر چند دیگر تعاملی که فاقد تو باشد ممکن نخواهد بود ، اما تنها آنها که قادرند عنان مرکبی که در جمله جولان های خویش تنها به سوی تو روان است را در دست بگیرند توانسته اند از دست انداز همزیستی مزبور بگذرند . چگونه ؟ با الصاق کردن مارک مزبور بر روی هر چیزی غیر از خویش .
” من ” ای که در جستجوی کورمال کورمال و سازگاری پذیری اوان بلوغ گم و گور شده ، آن دم که از سوی ” تو ” لگد پرانی و سرخورده گی دریافت میکند یک آن دوباره با خویشی خویش تنها میشود . وقتی که فرد صرف میکند تا مصادیق ” تو ” اش را بیابد همان زمانی ست که همپای آن فرد به ساماندهی من ای طرد شده مشغول است . اگر در سیر از جوانب این دو ضمیر یکباره در مسیری دایره ای شکل قرار بگیرد ، طوری که دو سر متعلقات تعامل اش ، من و تو بهم برخورد کند ، آن لحظه است که برای همیشه دایره ای گرداگردش تنیده میشود . تجربه ی دایره گردی او را از تجربه ی عنان بدست گرفتن معاف میکند .
الاکلنگ !
تو هست . تو همیشه هست . جایی که تو نباشد تنهایی نیست . تو گرانیگاه است . و الاکلنگ مرکب فردی میشود که در دایره ی انزوا گیر افتاده . یک سر من سوار میشوم و سر دیگر پدیده ای که هر آینه نمیگذارد پاهایم زمین را لمس کند . زمین خانه ی تعامل هاست و ” تو ” همواره قرص و محکم بر زمین ایستاده است . تنها فردی که پدیده ی ” تنهایی ” خویش را در لباس ممهور به ” تو ” دیدار کرده مدام همراه او مسیری دایره شکل را میپیماید و برمیگردد : الاکلنگ !
تنهایی بار عدمی ندارد . ولی لمس همواره رو در رویش هم ممکن نیست . تنهایی برزخ است و شاید برزخ لحظه باشد . لحظه ای که به ” تو ” آلائیده لحظه ی یک نفرین است . نفرین بر دوش نهادن باری معدوم در حین امید به رهایی . اسمش عمر است .