من
سگ سیاهی دارم و یک دسته عروس دریایی . بله توی آکواریومی انتهای دیوار شرقی حیاط . یکبار در سلسله نبردهای سال 1989 مجروح شدم . پنج ساله بودم . نه موقع پیاده شدن از دوچرخه . پسرک همسایه دلداری ام داد . پسرک همسایه موسوم به خرخره .
برای تمام سوراخ سنبه های آلونک اسم رمز گذاشته ام . به همه چیز مشکوکم . اسطوخودوس ، – سگم اسمش اسطوخودوس است – یکبار از قوانین تخطی کرد و به جای هشت بار ، نه بار عو عو کرد . یک گلوله توی پیشانی اش خالی کردم . مال سه سال پیش است . الان همانجاست که در تابستان کوزه های آب را میگذارم . خیلی وقت است . یکبار هم سایه ام را زدم . او ولی نمرد .
من با زن ها دوستی نمیکنم . مثل یک سلسله کلامیدوموناس که زیر عدسی پیچ میخورد و غمزه می آید و وقعی به بوی دل آشوب کننده ی نمونه نمی نهد ، تکثیر میشوند . آن قدر که مستاصل بگویی : بس کنید . من از تبار آن کوکسی های مذبوح نیستم که دورتان را بگیرم . بر شکم بکوبم . بند بند رقاصه های این لزگی هوسناک دیگر فاسد شده . مثل رقص دلفریب شعله ای در زمستان که زباله میسوزاند .
جایی را ندارم بروم . به مهمانی شبانه دعوتم میکنند . میروم گوشه ی حیاط که غروبش دارد غلیظ تر میشود . سرم را میکنم توی آکواریم . حباب ها قل قل توی دماغم میرود : نه ما نمی آییم . عروس های دریایی خیلی مردم گریزند . من جایی ندارم . آنها که جایی شیشه ای دارند به این خوبی چرا نمی آیند ؟
دوستم دلخور میشود در حیاط را باز میگذارد و میرود . احمق خوشگذران دستش به عقب بر نمیگردد ؟ فردا دستش را می بُرم . بهتر : دوستی در دست ساخت دارم که دستش را در جنگ از دست داده . در جنگهای 1989 .
هنوز خودم هم نمیدانم چرا عروس دریایی نگه میدارم . شاید کمبود عاطفی من بعد از خلائی که اسطوخودوس ایجاد کرده باعث است . نمیدانم . اما اینها که عروس دریایی نیستند . یک مشت جلبک سبزند . از همانها که بر زخم سگم و خودم گذاشتم و افاقه نکرد . پایم را نهایتا از زانو قطع کردند ! خبر داشتید ؟! نگفته بودم .
خرخره از این محل رفته . دارم از پنجره بیرون را دید میزنم که در دود ناپدید میشود . دوستم یک پا هم کم آورده .
چندشم میشود و محتوی آکواریوم را دور میریزم . بوی گند آب مانده ی برکه میدهد . خدا میداند تویش گه شناور است . با دل تافته میروم اجاق را روشن میکنم و خوراک میپزم . ران مرغ اسم رمزش را میداند : ” آتش پیروز میشود . اما دلیل مرگ تو این نبود . “