Enkidu , schön bist du , wie ein Gott bist du ! Warum willst du mit wildem Getier hinjagen über die felder ?
*
به لمحه ای بندی …
خشی هستی که بر آب می افتد .
مار میگفت ،
و من هر بار
فراموش میکردم …
که
خشی هستم
که بر آب می افتم ، انکیدو .
تویی ، با فاصله ای به ضخامت سوزن
با نگاه های مغلوب
با جرقه های کوتاه ، جرقه های متصل به لحظه ای که گذشت
جرقه های متصل به بند ناف زمان
تویی ، با فاصله ای که آتش گرفته
اندامش …
میدود
کش می آید
میگسلد .
دیدگان کوچک بدگمان
و دیدگان درنده ی جنگل
دیدگان لبالب از عقل و عاطفه
جمله به لبخندی گرفتارند
وقتی از کنار گنجشک ترسو ، و پلنگ ماه در دهان
از کنار رویای دوپا
مبگذری ،
جهان به لبخندت زنجیر میشود ، انکیدو .
چرا مار میگفت
و من فراموش میکردم ؟
نیمی از راه از آن تو بود
نیم دیگر از آن من
و بیراهه
قلمرو آمیزش مطلق بود
قلمرو همگونی و
شراره های جاوید .
بر پوست تنم
رودخانه ای جاری ست
که دارد میخشکد …
بر پوست تنم ،
مارهای قیطانی میگذرند
بر پوست تنم ،
زخمی ست که بیش از تو به من وفادار است …
تو راه خود را میرفتی
و من راه خود را
آنجا که به هم رسیدیم ،
من خاموش بودم و تو سراپایت
جوانه میزد و میشکفت …
شکفتی
تو در بیراهه غلتیدی
انکیدو .
مغاک از کلاله ات بارور شد
… و من
که به لبخند جاودان تو تسخیر بودم
خسته و خونین
نطفه ی کوچک آرزویی بزرگ را
از بند ناف زمان حلق آویز کردم .
تو مرگ بودی و حیات
من مرگ بودم و آرزوی حیات .
مار گفت و رفت …
قورباغه ها ، این توده های زنده ی جذامی
بر کرانه ی رود
در تمام طول آرزو
شاهدان شوم تکه تکه شدن ،
خنده ی بی لب سرنوشت بودند .
در لحد
رودخانه ای جاری ست ،
خزنده ای که عمر جاودان دارد …
انکیدو
من و تو بیش از زمان
به مرگ وفاداریم .