باشد که در آغوش گرم خون هم فرو برویم
این بار که چنان
ما را کشته اند …
و این بار که چنان
کلماتم در اسارت صفیر میکشند و ، سراسیمه نهان میشوند
و تو سوت میزنی زندانی
و تو سیگارهایت را تمام کرده اند اعدامی ها
و زندان تو کلید ندارد
که حتی قفل ندارد ،
زندانی .
ببین
خطوط مورب تا به هم میرسند
در هم قفل میشوند ، به ضرب سکته ای
پس وقتی کسی دو چیز را
در هم ضرب میکند
حاصل اش ، حاصل نقطه ای یگانه و پیروز است
اوست که می زاید و می میراند
و خود هیچ نیست
هیچ وقت ، نبوده است .
من در تو زیاد میشوم ، و عاقبت می میرم
دلم به شبدری خوش است که به وفور بر چمنزار می روید
دل من ، ضرباهنگ پاهای من است
که مدام بی هوا ، بر طبل هوا میکوبد و
این صدای قدم های من است
دل من ، قدم های من است
که عاقبت می ایستد
و در تمام آستانه های جهان
به سان شبدری معمولی
از خاک بیرون میزند و به آسمان سلام میگوید
دلم به شبدری خوش است …
مگر در آغوش خون هم گرم شویم
مگر من از لبه ی جدول بوسه بگیرم و
خیابان سرخ شود
و من تبسم کنم روبرویت
مگر
قفل رنگدانه های هوا را باز کنی و باد آبی شود …
و نوک نوازش ات آرام بلرزد وقتی
به سکر ثانیه ای مست دست میکشی
و من بخندم
و من هیچ نگویم
زندانی .
دلت تا پنجره ی سلول میرود و
همانجا اختری میشود
با نور لرزان و بی صدا
چه آرام شده نوای سوت تو
زمان با سیگار آخرت میسوزد و خاک میشود
تمام خطوط مورب در هم کلاف شده اند ، زندانی
دلت امشب
به نقطه ای مصلوب خواهد شد
به نقطه ای که تمام من است
که تمام توست
و هیچ نیست .
شبدر
ای شبدرک خندان
مائیم که به وفور زخم میخوریم ، زاده میشویم ،
و می میریم .
نمیدانم دشنه از قلب خالی چه میخواهد
ولی ما ، با همان دشنه ای می میریم
که سالها با خراش اش دیوار را چوب خط میزدیم
سالیان سال
در محبس دیواری که در نداشت
دری که قفل نداشت
و قفلی که کلید نداشت …
هر چه بود خط بود و خط بود و خط بود و
… شبدر بود .