Archive for مارس, 2008

مارس 25, 2008

 


امشب برای او ، آبی رنگ زیبایی ست
فرشتگان مرفین او را به دوش گرفته اند
ونزدیک سقف ، پرواز میکنند .

 کنار خفتگان در تابوتِ زخم بند ، قدم میزنم
شب های سرخ فام ، ماه های پهلو گرفته در خون
من آفتابم ، در لباس سفید
چهره های خاکستری ، نشئه ، دنبال من اند …
به سان آفتابگردان .

- سیلویا پلات

مارس 7, 2008

- به اسپینوزای عزیز -
*

آویزان
از میانه ی ابروت
چون زمستانی پیر و نزار
که از کمرگاه داغ استوا آویخته
و جهانی به تمامی مرده پشت پلک هات
و هیچ کجای تو هیچ لحظه ای نفس نمیکشد …
شرابی کهنه که مدفون است در رگهات
و انگورهای یاقوتی عدن
که در قلب لحظه ای هزار ساله تکان میخورند ،
می خندی
می
خ
ن
د
ی .

با بازدمی که چون زخمه بر تار مو بی صداست
با چین کوچک پیشانی ،
پل در هوای معلق تکان میخورَد
و به خواب ِ تو پرت میشوم .

می وزم
در قلب ِ خواب تو
بال هایت سیاهند ، چون نور ِ فانوس هایی که
در تابوت فرعونان نهاده اند
دهانت سیاه است و کلماتت سیاه
چون خاکستر قرن های سوخته
در حدقه ی اسکندریه
در سیاهی تو می وزم ، چونان
طنین جیغ کودکی که در گهواره مار اش گزیده است …
در سیاهی تو
روشنایی به گمان دور افتاده ای از مذهبی منفور ، بدل میشود
و مرا و کفر مرا در یکسر سیاهی ات
به آتش میکشند
و آتش ات هم سیاه است .

تو پادشاه جهانی که انگور پادشاه بهشت است
و من ، از خلقت عنکبوتی می آیم
که سال ها
روی شیشه ی اتاقم بی حرکت به من نگاه میکرد :
و تفنگ شکاری ام که هنوز
گمان میکنم
پر ِ سفید فرشته ی درخت نشین ِ آن ظهر تابستان
به لوله اش چسبیده ست .

در تو
زمان شکار میشود و قلب لحظه چون حفره ای دهان میگشاید
جهان از دو کران چون نخی پاره میشود و
هزار افلاطون از میانه اش به خاک می افتند .

… رفته رفته در سرسرای سوت و کور خانه ام بی رنگ میشدم
میان ردیف قاشق ها
و دهان هایی که چون دهان عروسک از نخ بودند
استخوان فرشته ای را به دندان میکشیدم و
در آن غروب تابستان
رفته رفته چون شیشه بی رنگ میشدم .

در خواب ِ تو به خواب میروم
ابروان تو
چشم های تو
لبهای خیس و
مرا که تکه تکه می بلعی به سان نانی تلخ 
و می خندی
می
خ
ن
د
ی .

تو در خوابی و بی شمار سیاره هم خوابیده اند
می توانم در پاره ی بی رنگ خویش
ببینم
که چگونه خدا با چشم های باز
در سیاهی خویش خوابیده ست .

در خواب ِ تو هضم میشوم و
نیمه شب دی ماه از خواب می پرم :
 - و یک سلول زخمی ، روی جدار تاریک معده ات
    تن بی رنگش را
   به این سو و آن سو می کشد . -

مارس 2, 2008

برای آنا آخماتوآ یی که در یک قدمی ست .
——–

* او در این دنیا سه چیز را دوست داشت :
دعای شامگاهی ، طاووس سپید
و نقشه ی رنگ پریده ی آمریکا .
و سه چیز را دوست نداشت :
گریه ی کودکان
مربای تمشک با چای
و ستیزه جویی زنانه .
… و من همسر او بودم .

 ——–
** زمانی که ماه در آسمان مُهری ست یخ زده
نه چراغی در گردش …
همسر مرده ی من می آید
تا نامه های عاشقانه ی مرا بخواند .

رمز قفل کشوی چوبی را
به یاد دارد
زنجیر پاهایش بر کف چوبی اتاق
صدا میکند .

تاریخ دیدارها را می بیند
امضا های گیج کننده را می بیند
بس نیست
عذاب او ؟