ناقوس دریایی

By bluhen

ما مرده ایم گرینگوار 
بنویس .
بنویس تا دنیا در دستهایت اعتراف کند
تمام مرگ ها از کالبد زنده گان به در آیند ، خیز بردارند
و سر ریز کنند بر انگشتهات  .
بنویس گرینگوار …

از من بنویس که هر غروب آسمان روی پیشانی ام می ایستد تا ناقوس را بنوازد . یا از دختر خاقان چین که در فلز مذاب افتاد و کفشهایش جا ماند ، که هنوز هم صدا میزند و کفش هایش را میخواهد . یا مردی که از قلب آدم می خواست برجی بسازد . و برج اش از بوران خون لرزید و به خاک ریخت …
بگو چه شد آن پری کوچک دریایی
که از کارائیب آوردی 
که روزی که باران تلخ می بارید
پنداشت زیر پنجره ی اتاق موجها میخوانند اش ،
و پرید .

گرینگوار 
 به هر نامی میخوانم ات نیستی 
جواب نمیدهی
ساقه های نیشکر ِ روی خنده ات هنوز
به جانب زمستان خم میشوند ؟ 
میشوند ؟
آبی ِ آستین هات هنوز،  دلباخته ی نارنجی ِگونه های شعله وری ست
که بوی قهوه میدهند ؟ 
هست ؟

ما مرده ایم گرینگوار
ما زنده نیستیم .
نوشتی از کمربند ِ خوشه های رسیده که باد شمال
میبندد به پهلوهاش .
نوشتی از خیابان هایی که
عشاق خشمگین
از میانه اش رد میشوند و گل گیسو شان را
زمین می اندازند
و گل بر کف خیابان می بالد و ریشه میکند و برگ میدهد ،
و خیابان پر از بوته است .
نوشتی به من :
” هفت بار گیسویت را در باد تکان بده ،
معجزه خواهد شد . “
ننوشتی ،
چرا به هر نامی ت میخوانم ،
نیستی ،
جواب نمی دهی .

من گم شده ام گرینگوار .
در ننوشته های تو ،
در تو گم شده ام .

گرینگوار گرینگوار گرینگوار … !
نیستی نیستی
جواب نمیدهی
از پشت ابر می بینمت
که مثل معجزه بی رنگی .
مثل معجزه ،
انگشتهات را بریده اند .

از دهانت
دسته های کف ، جیغ کشان
با دامن هایی که به پاشان میپیچید ، گریختند …
صدف هایی که در پلک هات بود ،
 شکافتند و
هزار دلفین
در خون ات خودکشی کردند
تو ، سفری افسانه ای بودی
سینه کش ِ بادهای چهارگانه
که تمام شد …
و ناخدا ، مسافران ، و جاشوهایی که بادبان کشیدند ، راه افتادند ، شراب نوشیدند ، اسقربوط گرفتند ، رسیدند ، و مردند …

بایست .
گرینگوار ، بایست روی پیشانی ام و
به همه بگو مُردی .
به هر نامی صدایت کردم نبودی ،
نیستی ، … :
آبها ، خاک ها ، سنگ ها ،
تو را از یاد بردند .
می دانی ،
 اقیانوس ها فراموش کارند .
و چمنزارها ، کوهستان ها ، فراموش کارند
جواب ندادی .
و من هم که در تو گم شده بودم ،
جواب ندادم و
انگشتهام یکی یکی ریختند .

ما مرده ایم .
خیلی وقت پیش تر .
و ناقوسی که مرگ ما را خواند ،
چنان نحیف و فرتوت بود که صدایش
از دستش افتاد
و شکست .

10 نظر to “ناقوس دریایی”

  1. شوخ خولیوی لامارکی می گوید:

    می دونی بزرگترین بدبختی گرینگوار چی بود این که کمتر دریایی به قدر کافی بزرگ بود که توش جا بشه! انقده بزرگ بود که پخمه ترین دریانوردای عهد عتیق هم از خیلی دور متوجهش می شدن..اینجوری به ریشش می خندیدن…راهشون کج می کردن و می رفتن…گمون کنم هیدرا و اون زنای آوازخون آدم خور (که مسلما اسمشون را الان یادم نمیاد) خیلی از نظر تکاملی موفقتر از این بودن.

  2. شوخ خولیوی لامارکی می گوید:

    دقت کردی همزیستی با کسانی که درک خیلی خرفتانه تری از دنیا دارن چقدر راحتتره؟

  3. شوخ خولیوی لامارکی می گوید:

    این کتابه مردی با کبوتر رومن گاریه…کلن که کتاباش عالین…منم این کتابه را تایپ شده دارم…واسه همین گفتم بذارمش

  4. مردی با چشمان گرگ می گوید:

    سلام! تو هم بنویس بنویس تا کلمات مثلا فکت بشن یا انگشتهات یا پوستت اصلا بیا و میم شو یا ی شو یا هر کلمه ای که من دوست دارم اصلا بیا و شو

  5. مردی با چشمان گرگ می گوید:

    سلام! نه بابا تاییدی کجا بود اصلا نمایششون نمی دم فقط خودم می خوام بخونممشون آره اینجوریاست

  6. vesta می گوید:

    از شعری که برای اسپینوزا نوشته بودی لذت بردم

    اما انگار تو این وبلاگ بعضی چیزها تکرار می شن!!

    تکرار می شن و بار دوم دیگر لذتی ندارند…

  7. آنارشیست منفور می گوید:

    این نوشته از اون دسته نوشته هاست که با توجه به بلند بودن تاثیر سیلی وارشون حفظ میشه. انتخاب هات عالیه …

  8. وستا می گوید:

    دقیقن صحبت همینه ، که در این فلک تدویر بطلمیوسی همه چیز همینجوریشم در حال تکراره

    دیگه وای به اینکه ما هم یک بار دیگه دست به تکرار بزنیم ، تکرار کردن تکرار!!…

  9. xtrementalist می گوید:

    این زندگی این جور نمی مونه…

  10. vesta می گوید:

    اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت

    و بر خلاف محورش به چرخش در آمد سر من بود…

    خودم هم هنوز بهش نرسیدم!!

يك پاسخ برايش بگذاريد