نظر به ارادتی که به اتو واینینگر داشتم این نوشتار کوتاه و مختصر را از او ترجمه کردم . واینینگر جوان تا حدودی متاثر از نیچه به نظر می آید و احتمالا تاثیراتی هم داشته بر ویتگنشتاین ، ولی رد یابی تاثیر و تاثرات این چنینی در آثارش فرصتی جدا می طلبد که امیدوارم بعد تر حاصل شود . داشته باشید فعلا :
سگ -
Otto Weininger
(1903-1880)

چشمان سگ شدیدا” این تاثیر را می انگیزد که سگ چیزی گم کرده است . این مسئله به طور کلی از یک رابطه ی کامل و راز آلود با گذشته سخن میگوید . آنچه گم شده است ، خود است . ارزش خویش است . آزادی ست .
سگ به نحوی توجه برانگیز ، نسبت عمیقی با مرگ دارد . ماه ها پیش از آنکه سگ برای من به موضوعی مسئله انگیز بدل شود ، حوالی ساعت پنج بعدازظهر در اتاق هتلی نشسته بودم و در اندیشه های گوناگون غوطه می خوردم ، که ناگاه صدای عوعوی سگی به شکلی کاملا غریب ، که قبلا نشنیده بودم ، به افکارم خلید ، و آنگاه شدیدا” احساس کردم که کسی دارد می میرد . چند ماه بعد در شبی طاقت فرسا ، هر چند بیمار نبودم ، اما می توانم بگویم داشتم با مرگ دست و پنجه نرم میکردم . – برای انسانهای فوق معمولی مرگی سوای مرگ جسمانی وجود ندارد . چرا که برای آنها زندگی و مرگ ، امکانی ست که این دو ، زندگی و مرگ را ، رو در روی هم می نشاند – باری ، درست هنگامی که به تسلیم شدن می اندیشیدم ، سگی سه بار عوعو کرد . درست شبیه همان عوعویی که آن روز در مونیخ شنیده بودم . سگ ، تمام شب را عوعو کرد ، ولی آن سه بار اول چیز دیگری بود . دانستم که در آن لحظات بود که سخت در ملافه پیچیده بودم . درست مثل یک مرده .
طبعا دیگران تجربه های مشابهی دارند . در آخرین قطعه ی برجسته ترین و زیباترین سروده ی هاینه ، – سفر زیارتی به کِولار – مریم مقدس ، در هیئت مرده ی خویش ، به پسرک بیمار نزدیک میشود و میگوید : ” سگها چه بلند زوزه میکشیدند “
من نمیدانم این روایت خود هاینه است ، یا سینه به سینه نقل شده و به او رسیده است . اگر اشتباه نکنم ، سگ در یکی از آثار مترلینگ هم نقشی مشابه دارد .
طی مدت کوتاهی پیش از آن شب که گفتم ، بارها شاهد رویایی بودم شبیه به آنچه گوته احتمالا هنگام نگارش فاوست در سر داشت : سگ سیاهی که به نظر میرسید کورسویی از آتش او را مشایعت میکند .
اگرچه عوعوی سگ ، خود قاطعانه هرگونه معنا را نفی میکند ، اما من میگویم که سگ نماد یک جانی ست . گوته این را مشخصا دریافته است ، با این حال شاید این امر کاملا واضح نزد وی آشکار نگشته ، او از شیطانی سخن میگوید که در کالبد سگ حلول کرده است :
” وقتی فاوست بلند بلند انجیل می خوانَد ، سگ با خشم بیشتری پارس میکند ” عداوت با مسیح . دشمنی با نیکی و حقانیت .
اتفاقا من چندان از گوته تاثیر نپذیرفته ام . نیروی این مدرکات ، احساسها ، و اندیشه ها چنان زیاد بود که مرا یاد فاوست انداخت . ارجاع به این نمونه ها ، و حال برای بار نخست آنها را تا مغز استخوان دریافتن .
حال بیشتر بدان می پردازم :
سگ چنان رفتار میکند که پنداری به بی ارزشی خویشتن واقف است . میگذارد مردم کتک اش بزنند ، و سپس دوباره نزد آنها برمیگردد و خود را بدانها میفشارد . هم چنان که آدم بد به آدم خوب پناه می برد . اصرار بدین امر از سوی سگ ، جستن به جانب انسانها ، بیانگر وحشت یک برده است .
در واقع ، افرادی که در خویش به دنبال مزیتی می گردند تا از آنها در مقابل هجمه ها محافظت کند ، افرادی که نمیتوانند لرزه بر اندامها بیندازند ، چهره ی سگ دارند ، و چشمان سگ .
همین مصداق بارزی ست بر موضوعی که در آغاز نوشتار متذکر شدم . افراد اندکی هستند که صاحب چهره ای مقارن با چهره ی یک یا چند حیوان نباشند . افراد با چهره های حیوان گونه ، که در منش نیز چنان اند .
موضوع دیگر هراس سگ است . چرا این هراس در اسب نیست ؟ یا در کبوتر ؟
این هراس ، هراس یک جنایتکار است . آن کورسوی آتش که همراه سگ سیاه بود – در تصویری که حتی الامکان دال بر شرارت و بدسگالی اوست – آتشی ست ناظر بر ویرانی ، بر مجازات ، بر سرنوشت تمام شیاطین .

دم تکان دادن سگ دلالت گر این است که او میتواند هر آنچه از خویش با ارزش تر است را مشخصا” دریابد .
وفاداری سگ ، که همواره ستایش برانگیز بوده و او را در قالب جانوری اخلاقی متجلی کرده است ، طبعا میتواند نمادی باشد که تنها بر یک اساس استوار است : روحیه ی بردگی . – رجعت به جانب آن که کتک اش زده دلیل دیگری نمیتواند داشته باشد -
و جالب این است که سگ به عده ای پارس میکند . عموما به آدم های خوب . اساسا نه به آنهایی که منش سگی دارند . من در خویش شاهد بوده ام که هرگاه همانندی روحی کمتری با سگ داشته ام ، او بیشتر به سویم پارس کرده است . و جالب تر اینکه دقیقا از جنایتکار سگ نما در مقام نگهبان و گارد محافظ استفاده میشود .
هنگامی که سگ دمش را تکان نمیدهد و آنرا شق و رق نگاه میدارد ، یعنی میخواهد گاز بگیرد . عملی که از جانیان سر میزند ، و هر چیز دیگری از این سنخ ، از جمله پارس کردن و پاچه گرفتن اش ، از طبیعتی شرور حکایت میکند .
جایگاه سگ ها در میان شخصیت های ادبیات مشهود است . ” اکدال پیر ” در ” اردک وحشی ” اثر ایبسن . و برجسته تر از آن ، ” مینوت ” در رمان ” رازها ” نوشته ی نات هامسون . بدین گونه است که میتوانیم ببینیم بسیاری از این اساتید پیر منش سگی را در کالبد انسان جانی به تصویر کشیده اند . حالا بماند جانیانی که مار اند ، یا آنها که خوک اند .
در ضمن ، بو کشیدن سگ است که بسیار معنادار است . در واقع در این عمل نوعی عدم قابلیت و توانایی در فهم و ادراک نهفته است . حواس فرد جنایتکار نیز درست مانند سگ از امور وابسته به دیگران تاثیر میپذیرد . بدون این که بداند چرا بدان سمت و سو کشیده میشود و یا رد آنها را پی میگیرد . او حقیقتا از آزادی بی بهره است . روی هم رفته ، هر جا او دست به انتخاب قبلی بزند ، باز عملش در چهارچوب جبر و تصادف تبیین میشود . به مانند آمیزش سگی با ماده سگ دیگر . این آمیزه ی یکدست ، در منتها الیه رذالت عوامانه تعریف میشود : سگ ، جنایتکار عامی است . برده است . تکرار میکنم . باید کور باشی تا به سگ صفتی به عنوان مقوله ای ناظر بر اخلاق بپردازی . حتی واگنر میپنداشت سگ را دوست دارد – از این منظر گویا گوته دید عمیق تری حاصل کرده بود – داروین دم تکان دادن سگ را شورانگیز می دانست – نگرشی احساسی – ، که البته این نگرش ، نگرشی ست مبتنی بر جلف ترین و دون پایه ترین شکل از خود گذشتگی . که زیر مشت و لگد قرار میگیرد و باز کتک میخواهد .

برچسبها: Add new tag, لمپنیسم, اتو واینینگر, سگ
آوریل 25, 2008 در t 4:11 ب.ظ |
بسیار سگی بود! یعنی که این به میزان عرق سگی تاثیر گذار است.
آوریل 26, 2008 در t 4:58 ق.ظ |
وبلاگم هک شد
بیا اینجا
آوریل 27, 2008 در t 11:38 ق.ظ |
سلام! آفرین احسنت براوو یا یه همچو چیزی ! به نظرم که زیا آمد بخصوص طنز زیبایی که درش موج می زد گیرا بود و فعال و کمی شب دارد ( عجب )
می 2, 2008 در t 2:16 ب.ظ |
چرا؟ این له شدگی وضعیت حادیه یا این که امتداد یه حالت مزمنه؟
می 4, 2008 در t 10:48 ق.ظ |
حسب الدرخواست!!!! فصل سوم مردی با کبوتر را نیز بگذاشتیم.
می 7, 2008 در t 10:36 ق.ظ |
you know…after so long everything in my life was starting to make sense…it almost made me believe that everything will be ok…I was hopeful…and then it happened…in a matter of a second all collapsed
c’est la vie……
می 8, 2008 در t 7:02 ق.ظ |
سلام! کجایی؟
می 9, 2008 در t 8:27 ق.ظ |
http://www.lithi.net/music/Secret_Army.mp3
می 28, 2008 در t 9:53 ق.ظ |
سلام…خوبی؟ چه عجب رفیق…نمی دونم..ترکیدم یه چیز مچاله نافرمی باقی موند که عجیب نوستالژیکه…این روزا همش تو “یاد” زندگی می کنم…
می 28, 2008 در t 9:55 ق.ظ |
عوض چه جوری شدم؟ خرفت تر شدم؟ ابله و ساده انگارتر شدم؟
می 29, 2008 در t 5:44 ق.ظ |
دوستت دارم و مرسی مریم نازنینم .
می 30, 2008 در t 8:33 ب.ظ |
حقا که مشاهده ای بس دقیق و روانکاوانه بود!!! هرچی من دست به آپدیتم تنده…تو در سکوت کبری به سر می بری…
می 30, 2008 در t 8:34 ب.ظ |
نقاشی ها با خودکاره! من تو دبستانم مداد دست نمی گرفتم!
ژوئن 2, 2008 در t 4:36 ب.ظ |
رفیق شفیق. سخت احساس در پیت دارم.
ژوئن 2, 2008 در t 4:58 ب.ظ |
می گم همون ترجمه سلاخ خانه شماره پنج را ادامه بدم یا این که کتاب The Wind-Up Bird Chronicle از موراکامی را ترجمه کنم؟
ژوئن 6, 2008 در t 3:47 ب.ظ |
لعنت به تهران…