من ، در سینه ی یک راز سیاه عاشق تو شدم
در روزگاری که خدایان مبتلا به اختلال حواس
در دهلیزهای دایره المعارف می نشینند و
چانه می جنبانند
و از لای انگشتان منقبض کاغذ کاهی
- که روزی ده بار به سان عروسی چروکیده از پنجره می گریزد -
دسته های نارس کلمه
به جانب آسمانی دور ، هدر می رود .
من ، شاید
روزی که زمین
هاج و واج ایستاده بود و
گالیله را می نگریست ،
در کفه های عدالت محکمه ای زاده شدم
که حکم مرگم را خواند
و با اشاره ی شاقول ،
که آرام و صبور پائین می رفت
و غمگین و سرگران
بالا می آمد
عاشق شدم و
کودکان کولی افسانه ها
با انگشتان کوچک سیاه
در دلم ، آرام آرام
خیال ِ موهایت را بافتند .
در سینه ی یک راز سیاه
من و تو و خنده هایمان
بر گرده ی عنکبوت های مهاجر ، می نشستیم
و از یک سوی شب
به سوی دیگر می رفتیم
می بینی ؟
دسته های پلاسیده ی گل ،
- گل ِ عنکبوت -
با پرچم های بلندی که در هوا تاب می خورَند
از خویش
از من و تو می پرسند :
چرا هر چه به پهنه ی آسمان های دور سفر می کند ،
بوی خاک …
بوی خاک ِ مُرده می دهد ؟
آه ، چرا نخ هایی که
لب هامان را به آسمان می دوخت
پوسید …
پوسید و پاره شد ؟
خوشه های ترس و آزادی
گل ِ راز می دهند
گل ِ سیاه ِ نخی
گل ِ عنکبوت …
آه ، یگانه صدایی که می وزد
صدای سکسکه ی فرشتگان بد مست است
و یگانه تصویری
که در مُشت پنجره ها می درخشد
دست های مردمی ست ،
که آسمان را گرفته اند
بلکه
بچرخد
و زمین ، تبرئه شود .
و دستهای راز
تنها یک بو نمی دهند :
بوی
معجزه
و جهان آکنده از بوی لاشمُرده ی معجزه میشود .
من و تو میدانیم
که عشق ،
فقط یک عشق است .
خدایان ، با ابریق ها و چوب های زیر بغل
خردمندان
با دست هایی که به درگاه دایره المعارف لابه می کنند ،
و شاخه های گل ،
گل عنکبوت …
عشق فقط عشق است .
دو عنکبوت
در تکه ای از آسمانی دور
با زبان ِ کاغذ کاهی
به هم سلام می دهند …
راز می ترکد ،
وقانون جاذبه ی مرگ
همه چیز را پائین می کشد .
*
سابقه نداره تاریخ بزنم اما مثل اینکه زده م . 28 فروردین 87

ژوئن 7, 2008 در t 2:23 ق.ظ |
با خوندن این نوشته ات فهمیدم که تموم تعریفات از من تعارفه !!! بد !!!
ژوئن 7, 2008 در t 7:04 ق.ظ |
سلام رفیق…الان بعد 48 ساعت بیخوابی اومدم اینطرفا…فعلن تنها چیزی که چشای به هم چسبیده ام می بینه این نقاشی توپه سالوادور دالیه…می رم یکم می خوابم برمی گردم.
ژوئن 7, 2008 در t 4:33 ب.ظ |
نمی دونم چرا توی سورئالیسم سیاهمون…همه چیز بیشتر معنی داره…چیزایی که در مقابله دنیای واقعی فقط می شه هجوشون را گفت…توی دنیای دورافتاده که بوی گند “ما” می ده…حقیقی می شن و ملموس و خواستنی…
ژوئن 12, 2008 در t 8:01 ق.ظ |
یافته می شه…اما اگه نیافتی خبر بده واست بیارم.
ژوئن 13, 2008 در t 6:02 ب.ظ |
دستت درد نمی کرده…
ژوئن 23, 2008 در t 11:21 ق.ظ |
آره گمون کنم از زمان فردریک کبیر به این ور، انقدر از پیروزی مطمئن نبودیم. پیزارو ها که هیچی…اما فقط ممکنه ارتش استالین دوباره اطراف ولگوگراد موش مردگی در بیارن…
جولای 2, 2008 در t 10:56 ق.ظ |
تو این کمیک استریپ را بذار…ما هم هی سراغشو می گیریم هانس دیتریخ…تو این سگ پز زمونه هیچی به حساب نیست…پروتئین ها هم ساختار سه بعدی اشون را عوض کردن…بچه ها هم که رو سفید کردن…ما برقمون وسط نیمه اول رفت…تا بعد بازی هم نیومد…من هی خون خودمو می خوردم ببینم چه غلطی کردن…آخرشم که گند زدن…خلاصه…من که احساس می کنم با عرش تصفیه حسابمو کردم…یه ویلا خریدم کوچه علی چپ…وقتای بیکاریم وایمیسم سر کوچه متلک و لیچار بار ملت می کنم…
جولای 2, 2008 در t 3:51 ب.ظ |
رفیق من اگه قرار باشه تو داستانای هرژ کسی باشم…می شم اون دو تا کارآگاه ها…هر دوتاشون!!!…به خاصه تو اون قسمتی که رفتن به ماه…همون قسمت که موهاشون سبز شد و ریششون بلند شد!!!
این اندی کوپکه را من هیچ وقت ازش خوشم نمیومد…
بابا عقاب کلیمانجارو…دیدم که همینگوی یه اشاره ای به همچین عقابی کرده بود…اما خبر نداشتم که از نوادگان یاشین بزرگه…
جالبه بحث روس ها شد…نمی دونم چرا من انقدر با حماقت های دولتی شوروی حال می کنم…صبح تا شب نشستم تو ویکی پدیا وصف حال حکومت فخیمه شوروی سابق را می خونم…(حال می کنی هذیون گویی در عصر تابستان گرمو؟)
رفیق منم به چنین حالیم…صبح تا ظهر در بیمارستان *؟^& شعر می گم و می شنفم…بعدشم میام خونه زهر مار می گیرم تا فرداش…می رسم به اینترنت…مثه یه مثانه پر…تراوشات مزخرف و هذیون وارم جاری می شه…
جولای 4, 2008 در t 6:59 ق.ظ |
you are so very
جولای 4, 2008 در t 6:49 ب.ظ |
یکی از اون شعرا بود که با وجود خوب بودنش یه خورده تنبلیم شد از اون سطر اول گام گام بیام پایین واسه همین سر خوردم چیزی که ازش دستگیرمون شد و لذتشو بردیم اینه : اشق شدم و
کودکان کولی افسانه ها
با انگشتان کوچک سیاه
در دلم ، آرام آرام
خیال ِ موهایت را بافتند .
جولای 10, 2008 در t 11:19 ق.ظ |
من اونم که ردیف سوم…نفر دوم از سمت راست ایستاده…اما تو کارتون..گمونم نوچه اون پسر شره باشم!!!
جولای 11, 2008 در t 5:35 ق.ظ |
آره…اگه هیشکی اون جمله تو را نفهمه…گمونم من بفهمم…زندگی آدمای نوستالژیک و این فوت فوتک ها به هم گره خورده…
گمونم یه روزی…ما هم با یه باد یا یه فوت…بریم دنبالشون…
دوست دارم ببینم کجا می رن اینجوری رقصون و بیخیال…(اون کارتونه یادته یارو یه فوت فوتک بود؟)
جولای 11, 2008 در t 8:53 ب.ظ |
رفیق…دیشب هم من یه جغد دیدم…محشر بود…اومده بود رو شاخه درخت پشت پنجره ام نشسته بود…نیم ساعت هو هو می کرد…منم محوش شده بودم…با اون چشماش که انگار دارن از آدم رادیوگرافی می گیرن…از ترس این که بپره…نیم ساعت بی این که تکون بخوره…عین حسرت به دلها بهش زل زده بودم…:))
من جای تو بودم…اسباب بازی به اون سمجی را می خریدم…
جولای 12, 2008 در t 7:07 ق.ظ |
دهه شصت مال خرفتی ها و سبک سری های من بود..انقدر سبک سر بودم که یادم رفت خاطره ای از اون دهه با خودم بیارم…به تعداد انگشتای دست هم خاطره از دهه شصت ندارم…که تازه همیناشم مطمئن نیستم که ساخته و پرداخته ذهن خیال پردازم نباشن…آژیرها را اما یادمه…یادمه می رفتیم با چراغ نفتی تو زیرزمین…ما ها خیلی فوبیا داشتیم…آخه تو حیاط خونه دائیم یه راکت عمل نکرده خورد…همه با اون راکت چند سالی از ترس و وحشت پیر شدیم…
زندگی عجیب تخمی می گذره…دوست دارم کرختیمو به تابستون نسبت بدم…اما مشکل عمیق تر از چرخیدن چرخ دنده های ساعت بیولوژیکم با گذر فصل هاست…این بالا…یه جایی بین سیستم لیبمبیک مغز و نئوکورتکس…یه چیزی مرده……
در عوض تنبلی هام…عجیب روده دراز شدم…
جولای 12, 2008 در t 3:13 ب.ظ |
هزار خاطره گم شده فريادم مي زنند…
سلام
فرق داشت اين نوشته با الباقي داستان هايي كه در هيات شعراي رمانتيك نما آزارم مي دهند…
وقت كردي لينكت را توي ول لاگم ببين
با پيشوند موفقيت
تصدقت
سام