امشب باید زنی باشد ولو در راهروهای دیوانه خانه . راه رفتن از سر میگیرد هر بار و به ضرب جیغی بر زمین می افتد . ایستاده ام تا مردنش را ببینم . اگر بمیرد . دو شعر از بودلر میگذارم اینجا .
” از صمیم دل – هیچ کس جز من نمیداند با چه خلوصی – میخواهم ایمان بیاورم که موجودی خارجی و ناپیدا به سرنوشت من علاقه مند است . اما چگونه میتوانم ایمان بیاورم ؟ “
بودلر
***
(1)
مرا چه سود که تو عاقل باشی ؟
زیبا باش و ، محزون باش
اشک بر زیبایی چهره می افزاید
چون رود که بر منظره
طوفان گلها را طراوت میبخشد
دوست میدارمت آن دم که نشاط
از چهره ی گردآلوده ات رخت می بندد
آن دم که غرقه در کین میشود دلت
و سایه ی هولناک گذشته
بر امروز تو بال می گسترد
دوست می دارمت آن دم کز چشم فراخت
اشکی به گرمی خون می چکد
آن دم که بر تو دست نوازش می نهم
لیک هراسی مهیب دلت را
چون ناله ی احتضار می شکافد
ای لذت آسمانی
سرود ژرف و دلنشین !
من طالب سوز دل تو ام
و می پندارم که روشن میشود دلت
از مروارید هایی که فرو میریزد از دیده ات
می دانم که قلب تو
آکنده از کهنه عشق های ریشه کن شده
هنوز به کوره ای پر شرار می ماند
و اندک غرور نفرین شدگان را
در سینه ات گرم می کنی
لیک نازنینم ، تا آن دم که رویای تو
تصویر دوزخ را باز نتابد
و در کابوسی پیگیر
در اندیشه ی زهر و شمشیر
شیفته ی باروت باشی و آهن ،
تا آن دم که جز با هراس به کس رخ ننمایی
همه جا پرده از تیره بختی برگیری
و زنگ ساعت لرزه بر اندامت اندازد
احساس نمی توانی کرد
فشار نفرت توان فرسا را
و نمی توانی ای شهبانوی پای در بند
که جز با هراس دوستم نمی داری
در وحشت این شب ناپاک
با روح سراپا فریاد مرا آواز دهی :
” همتای تو ام من ، ای پادشاه من ! “
*
(2)
بی خشم و بی کینه
جلاد وار تو را می زنم
چون موسی که بر صخره می زند !
وز برای سیراب کردن صحرایم
از دیدگانت رنج را جاری میکنم
خواهش سرشار از امید من
بر اشکهای شور تو می رانند
به سان کشتی بر دریا
در دل من کز باده ی اشک تو مست میشود
های های دلاویز زاری ات
چون کوس نبرد طنین می افکند !
نیستم من آیا نغمه ای ناساز
در آهنگ هماهنگ الهی
در پرتو طنز درنده ای
که می رنجاند و می گزد مرا ؟
در آوای من نعره ای ست پنهان
همه خون من است این زهر سیاه !
آینه ی شومم من که در آن
پتیاره ای به خود می نگرد
من زخم و دشنه ام
من سیلی و گونه ام
اندام و چرخ شکنجه ام
من قربانی و جلادم !
خون آشام است دل من
از والا وانهادگانم
محکوم به جاودانه خندیدن
بی آنکه دگر یارای خنده اش باشد !
