Archive for نوامبر, 2008

نوامبر 19, 2008

میخواهم بگریم
چرا که هوای گریستن دارم
آن سان که می گریند کودکان آخرین نیمکت

lorca_closeup

 

چرا که نه انسانم ،
و نه شاعر ،
و نه یک برگ
لیک نبض مجروحم
که عمق چیز های دیگرسوی را می کاوم .

reversibilite

نوامبر 13, 2008

شارل بودلر ِ بی همتای مرا بشنوید و مثل من چنین دشمن شکن با فرانسه ی به لعنت شمر نیرز با او زمزمه کنید .

 

ob75_87x73_2

خاطرات امید و مرگ

نوامبر 5, 2008

polish-girl-khane

دختر لهستانی پس از جنگ ، که تصویری از خانه می کشد .

*

خواهش میکنم در صورت مرگ من این یادداشت ها را در اختیار ” هانیا دوبروولسکا ” بگذارید – نشانی هانیا را در یادداشت ها ذکر کرده ام – دادا ، 1944
امروز یادداشت های سابقم را خواندم و در تاثیر آن تصمیم گرفتم بار دیگر این یادداشت ها را بنویسم . لذت بزرگی دارد که انسان خاطراتش را یادداشت کند . به همین دلیل است که من باز هم خاطراتم را خواهم نوشت “

یادداشت های روزانه ی ” واندا پرژ بیلسکا ” – دادا – دختر چهارده ساله ای که لحظات واپسین عمرش در جهنم آتش و باروت قیام 1944 ورشو گذشت یکی از جانگداز ترین اسناد جنگ جهانی دوم است . این خاطرات 18 سال پس از مرگ نویسنده اش در شماره ی مورخ اوت 1962 هفته نامه ی ” پرلیتیکا ” چاپ ورشو انتشار یافت . ” ماریاروت کیوویچ ” نخستین مفسر این خاطرات که وسایل طبع آن از طرف وی فراهم گردیده ، بر اساس اظهارات مادر واندا پرژبیلسکا توضیح زیر را به این یادداشت ها اضافه کرده است :
” روز چهارم سپتامبر 1944 در روزهایی که قیام ورشو به نقطه ی اوج خود رسیده بود ، این کودک با گلوله ی آلمانها از ناحیه ی شقیقه مجروح شد . والدین او و خواهر 17 ساله اش که به عنوان پرستار با قیام ورشو همکاری میکرد ، به چشم خود شاهد مرگ غم انگیز دختر خردسال بودند . آنها از میان تل ویرانه ها و از درون خیابان هایی که در کام شعله های آتش فرو رفته بود تنها به این امید دیوانه وار که معجزه ای به وقوع خواهد پیوست و زندگی واندا را نجات خواهد داد پیکر نیمه جانش را روی دست در جستجوی یک بیمارستان امدادی از خانه ای به خانه ی دیگر میبردند . اما واندا پیش از آنکه به جراح برسد جان سپرد . “
ماریاروت کیوویچ این خاطرات را که پس از مرگ نویسنده اش انتشار یافته “ یادداشت های روزانه ی امید و مرگ ” نامگزاری کرده و شباهت روحی واندا پرژبیلسکا را با ” ان فرانک ” و ” داوید روبینوویچ ” که خاطرات آنها نیز رعشه بر افکار عمومی جهانیان انداخت و وجدان نسل جوان آلمان را به لرزه در آورد خاطر نشان میکند .

*

پنج شنبه . سی و یکم
- در روز هفته اشتباهی شده است -

امروز خیلی آرام تر است چون ” گاوهای نعره کش ” دیگر رفته اند . از حملات هوایی خبری نیست . وقتی آدم به خیابان یا حیاط میرود جز تل ویرانه ها چیزی نمی بیند .

 

4 سپتامبر

- این تاریخ در روز مرگ دادا توسط مادرش پائین دفترچه ی یادداشت های روزانه ی او نوشته شده است -

دوستم

نوامبر 5, 2008

 دوست کاموائیم
نشسته لب پنجره و پاهاشو تکون میده
آره دوست کاموائیم
نشسته اون لب و پاهای کاموائیشو تکون میده
منم لب پنجره م و سیگار میکشم
اون پائین
یه گربه هس که خیلی تو نخ کلاغای سیاس
آره اون پائین
گربه هه خیلی تو نخ کلاغای سیاس
دستامو بهم میکوبم
-
مجکم
-
گربه هه میترسه و میره
دوست کاموائیم
دستای کاموائیشو بهم میکوبه
-
محکم
-
آره گربه هه میترسه و میره
دلم میخواد مث کلاغای سیا پرواز کنم
به دوستم میگم
دلم میخواد مث کلاغای سیا پرواز کنیم
دست دوستمو میگیرم و میپرم
آره دست کاموائی دوستمو میگیرم و میپرم
زمین سخته
اما من چیزیم نیس
فقط سرم ترکیده
فقط دستام خرد شده
آره فقط یه رشته کاموا تو دستمه و
فقط دستام خرد شده
دوستم اما
دیگه نیس
نه دوستم
دیگه نیس
.

 از دیمونی نوشته های ایام دور
:)

BOLD : (n.) physically sense; emotionally sense; examine by touching; grope; believe, think; seem
!!!!!!!!