دختر لهستانی پس از جنگ ، که تصویری از خانه می کشد .
*
“ خواهش میکنم در صورت مرگ من این یادداشت ها را در اختیار ” هانیا دوبروولسکا ” بگذارید – نشانی هانیا را در یادداشت ها ذکر کرده ام – دادا ، 1944
امروز یادداشت های سابقم را خواندم و در تاثیر آن تصمیم گرفتم بار دیگر این یادداشت ها را بنویسم . لذت بزرگی دارد که انسان خاطراتش را یادداشت کند . به همین دلیل است که من باز هم خاطراتم را خواهم نوشت “
یادداشت های روزانه ی ” واندا پرژ بیلسکا ” – دادا – دختر چهارده ساله ای که لحظات واپسین عمرش در جهنم آتش و باروت قیام 1944 ورشو گذشت یکی از جانگداز ترین اسناد جنگ جهانی دوم است . این خاطرات 18 سال پس از مرگ نویسنده اش در شماره ی مورخ اوت 1962 هفته نامه ی ” پرلیتیکا ” چاپ ورشو انتشار یافت . ” ماریاروت کیوویچ ” نخستین مفسر این خاطرات که وسایل طبع آن از طرف وی فراهم گردیده ، بر اساس اظهارات مادر واندا پرژبیلسکا توضیح زیر را به این یادداشت ها اضافه کرده است :
” روز چهارم سپتامبر 1944 در روزهایی که قیام ورشو به نقطه ی اوج خود رسیده بود ، این کودک با گلوله ی آلمانها از ناحیه ی شقیقه مجروح شد . والدین او و خواهر 17 ساله اش که به عنوان پرستار با قیام ورشو همکاری میکرد ، به چشم خود شاهد مرگ غم انگیز دختر خردسال بودند . آنها از میان تل ویرانه ها و از درون خیابان هایی که در کام شعله های آتش فرو رفته بود تنها به این امید دیوانه وار که معجزه ای به وقوع خواهد پیوست و زندگی واندا را نجات خواهد داد پیکر نیمه جانش را روی دست در جستجوی یک بیمارستان امدادی از خانه ای به خانه ی دیگر میبردند . اما واندا پیش از آنکه به جراح برسد جان سپرد . “
ماریاروت کیوویچ این خاطرات را که پس از مرگ نویسنده اش انتشار یافته “ یادداشت های روزانه ی امید و مرگ ” نامگزاری کرده و شباهت روحی واندا پرژبیلسکا را با ” ان فرانک ” و ” داوید روبینوویچ ” که خاطرات آنها نیز رعشه بر افکار عمومی جهانیان انداخت و وجدان نسل جوان آلمان را به لرزه در آورد خاطر نشان میکند .
*
پنج شنبه . سی و یکم
- در روز هفته اشتباهی شده است -
امروز خیلی آرام تر است چون ” گاوهای نعره کش ” دیگر رفته اند . از حملات هوایی خبری نیست . وقتی آدم به خیابان یا حیاط میرود جز تل ویرانه ها چیزی نمی بیند .
4 سپتامبر
- این تاریخ در روز مرگ دادا توسط مادرش پائین دفترچه ی یادداشت های روزانه ی او نوشته شده است -

نوامبر 6, 2008 در t 1:57 ب.ظ |
گيج بر جاي ماندم با بغض …
هي…
نوامبر 8, 2008 در t 4:35 ب.ظ |
هی…چه عجب…انقلاب کردی دختر…نه یکی…دو تا!!!
این یادداشت ها را کجا می شه پیدا کرد….خوند؟…
دوران دیمونی را یادم میاد…اون موقع ها خیلی دور و برت شلوغ بود…نمونه مگس های میوه مندل رنگ و وارنگ اونجاها پرسه می زدن (یحتمل من جمله حقیر)…دورانی بود…خوش یا ناخوش گذشت…در معیت ات شاید نه…اما نه اونقدر ها هم دور که از لبه تاریک دنیا پائین بیوفتم…
نوامبر 9, 2008 در t 7:03 ب.ظ |
ببخشید اینجا 22 بهمن شده !!
نوامبر 11, 2008 در t 8:19 ق.ظ |
رفیق تف به ذات هر کی که بگه…مالیخولیا واگیر نداره…بدتر از طاعون خیارکی همه گیر می شه…