میخواهم بگریم
چرا که هوای گریستن دارم
آن سان که می گریند کودکان آخرین نیمکت …
چرا که نه انسانم ،
و نه شاعر ،
و نه یک برگ
لیک نبض مجروحم
که عمق چیز های دیگرسوی را می کاوم .
برچسبها: lorca
میخواهم بگریم
چرا که هوای گریستن دارم
آن سان که می گریند کودکان آخرین نیمکت …
چرا که نه انسانم ،
و نه شاعر ،
و نه یک برگ
لیک نبض مجروحم
که عمق چیز های دیگرسوی را می کاوم .
برچسبها: lorca
نوامبر 20, 2008 در t 10:56 ق.ظ |
هی رفیق…پا به پات شاید نه…اما منفجر می شم…شاید نه به خاطر این همه باروت که تو کولت کردی…اما جرقه انفجارت این کوله بار خس و خار ما را هم به آتیش می کشه…با این حال…
نوامبر 20, 2008 در t 11:01 ق.ظ |
هی…یکی بیاد دستمونو بگیره…بگه “هی نکش این سمباده را به جون”…
آدمیزاد سوپاپ می خواد…وقتی فشارش رفت بالا از یه جا بایس تلنگش در بره…مگر نه کار به ترکیدن که رسید……..جمع کردن بعدش همچین آسون نیست….
دسامبر 4, 2008 در t 8:18 ب.ظ |
منم دوست دارم!
دسامبر 18, 2008 در t 6:47 ق.ظ |
گفتی انهدام…فعلن که فتیله انهدام منو کشیدن…باروتم هم نم کشیده…