By bluhen

میخواهم بگریم
چرا که هوای گریستن دارم
آن سان که می گریند کودکان آخرین نیمکت

lorca_closeup

 

چرا که نه انسانم ،
و نه شاعر ،
و نه یک برگ
لیک نبض مجروحم
که عمق چیز های دیگرسوی را می کاوم .

برچسب‌ها:

4 نظر to “”

  1. دون خولیو دو لامارکی می گوید:

    هی رفیق…پا به پات شاید نه…اما منفجر می شم…شاید نه به خاطر این همه باروت که تو کولت کردی…اما جرقه انفجارت این کوله بار خس و خار ما را هم به آتیش می کشه…با این حال…

  2. دون خولیو دو لامارکی می گوید:

    هی…یکی بیاد دستمونو بگیره…بگه “هی نکش این سمباده را به جون”…

    آدمیزاد سوپاپ می خواد…وقتی فشارش رفت بالا از یه جا بایس تلنگش در بره…مگر نه کار به ترکیدن که رسید……..جمع کردن بعدش همچین آسون نیست….

  3. هفت جدت می گوید:

    منم دوست دارم!

  4. دون خولیو دو لامارکی می گوید:

    گفتی انهدام…فعلن که فتیله انهدام منو کشیدن…باروتم هم نم کشیده…

يك پاسخ برايش بگذاريد