By bluhen

 

- ” When you were born , it was very cold and clear weather
   they told me it meant that the baby
   would be clever but heartless . “

-  ” That’s right
    I’m a” head “person
    otherwise my heart would break . “

*

Mother & Son – Alexandre Sokurov

madre_e_hijo1

پ.ن :  Mamamia :) تو وردپرس داره برف میاد

برچسب‌ها:

13 پاسخ به “”

  1. دون خولیو دو لامارکی می گوید:

    رفیق..خسته شدم…بس که مزخرف گفتم…بس که هی منتظر نشستم…بس که هی بین احساسات مزخرفم تلو تلو خوردم…

    گور بابای همه چیز…می خوام بدم یه انگشت میانه 3 فوتی بسازن…بچسبونمش رو پیشونیم…که وقتی به هر طرف سرمو برمی گردونم…هیشکی هیچ شکی نکنه که چه حرفی دارم که بزنم…

    گور بابای همه چیز… :) ………..و عجب رهایی مزخرفی میاره…..

  2. دون خولیو دو لامارکی می گوید:

    باور کن…همینه که تو می گی…آدمیت از ما افتاده…یا از آدمیت پس افتادیم و به اجداد مودارمون نزدیک شدیم…یا ازش جلو افتادیم و به رویای اچ جی ولز نزدیک شدیم…

    اما می دونم که اینی که من دارم…یا تو داری…این اون آدمیت نیست…اما به اونجامم نیست…

  3. مسعود رویان می گوید:

    مریم جان سلام . اول آنکه من مرد قلبم و مغز اصلن ندارم برای همین روزی پنج بار قلبم می شکند. دوم مطلبی نوشتم درباره ی شمایان خیلی خوشحال می شوم که نظر محترمت را بدانم . سوم …. سومی را یادم رفت .

  4. سام می گوید:

    بعد مدتها يه بار ديگه دارم آدم بودنم رو به محك آزمايش مي‌ذارم.
    چه شود….
    گزيري نيست
    تصدقت
    سام

  5. انسیه می گوید:

    سلام مریم . دلم برات تنگ شده … کجایی دختر ؟
    سری به ما بزن !

  6. دون خولیو دو لامارکی می گوید:

    هی سرگرد…جوخه منتظرتن پس کجایی؟

  7. mARYAM می گوید:

    مرا پیش از اینها به تیر بار بسته اند !

  8. دون خولیو دو لامارکی می گوید:

    رفیق محض خنده هم که شده…یه بار به جا این که جلو این جوخه وایسی…کنارشون وایسا…رهبریشون را بکن…انگار که رهبر ارکستر سمفونیک وین باشی…

    اون دو تا که پرسیدی را هیشکدومشون را بلد نیستم…فقط در مورد وردپرس می دونم که مرده شورشو ببره…هیچیش به آدمیزاد نرفته!

  9. دون خولیو دو لامارکی می گوید:

    دوره جنگیدن من که تموم شده رفیق…دوره Post traumatic stress disorder منه…و با چنگ و دندون از این حق دفاع می کنم…

    از اون کهنه سربازای بی خ.ایه می خوام بشم…که از صبح تا شب لب به خمره دارن…دنیا را از جایی بالاتر (یا شاید پایین تر…هر سمتی که خ.ایه شان افتاده باشه)…نگاه می کنن…یه چیزی شبیه به همون دنیای بلاهت زده ی همینگوی تو خورشید همچنان می درخشد…فقط با این تفاوت که خورشید سرزمین من هنوز تواتر داره…

    واسه همین فکر کنم…رهبری ارکستر سمفونیکی را می کنم که همه توش فارش می زنن…که بیشتر به ماغ کشیدن گاوهای ندوشیده…و یا اپرای گربه های حشری نیمه زمستون شبیهه…

    و من به جای این که جلوی جوخه ام و پشت به دیوارم بایستم…
    کنار جوخه ام و پشت به دیوارم می ایستم…

    یک حق لاقل با منه…
    حق این که کی فریاد کنم…
    “آتش…”

  10. مهرنوش می گوید:

    سلام . مهرنوشم از سایت احساسات دات کام . سایت ما جاییه که می تونین صداتون رو به گوش عشقتون برسونین . حتی اگه گمش کرده باشین . ابزار رایگان وبلاگ در رابطه با عشق و احساسات هم براتون آماده کردیم . پیروز و پابنده باشید

  11. دون خولیو می گوید:

    نمی خای بیای خدا نکرده…یه سر و صدایی بکنی…یه قال و قیلی بکنی؟ همین یه خراب شده را داشتیم که تو ولش کردی…

  12. nacm می گوید:

    قربونت برم به فونت خودم *

  13. مجید نصرآبادی می گوید:

    درود
    از دیدار با وبلاگتان خرسندم
    نویسا و پاینده باشید

پاسخ دهید