- ” When you were born , it was very cold and clear weather
they told me it meant that the baby
would be clever but heartless . “
- ” That’s right
I’m a” head “person
otherwise my heart would break . “
*
Mother & Son – Alexandre Sokurov

پ.ن : Mamamia
تو وردپرس داره برف میاد
برچسبها: sokurov
دسامبر 26, 2008 در t 11:05 ق.ظ |
رفیق..خسته شدم…بس که مزخرف گفتم…بس که هی منتظر نشستم…بس که هی بین احساسات مزخرفم تلو تلو خوردم…
گور بابای همه چیز…می خوام بدم یه انگشت میانه 3 فوتی بسازن…بچسبونمش رو پیشونیم…که وقتی به هر طرف سرمو برمی گردونم…هیشکی هیچ شکی نکنه که چه حرفی دارم که بزنم…
گور بابای همه چیز…
………..و عجب رهایی مزخرفی میاره…..
دسامبر 29, 2008 در t 11:14 ق.ظ |
باور کن…همینه که تو می گی…آدمیت از ما افتاده…یا از آدمیت پس افتادیم و به اجداد مودارمون نزدیک شدیم…یا ازش جلو افتادیم و به رویای اچ جی ولز نزدیک شدیم…
اما می دونم که اینی که من دارم…یا تو داری…این اون آدمیت نیست…اما به اونجامم نیست…
دسامبر 30, 2008 در t 3:31 ب.ظ |
مریم جان سلام . اول آنکه من مرد قلبم و مغز اصلن ندارم برای همین روزی پنج بار قلبم می شکند. دوم مطلبی نوشتم درباره ی شمایان خیلی خوشحال می شوم که نظر محترمت را بدانم . سوم …. سومی را یادم رفت .
ژانویه 10, 2009 در t 1:13 ب.ظ |
بعد مدتها يه بار ديگه دارم آدم بودنم رو به محك آزمايش ميذارم.
چه شود….
گزيري نيست
تصدقت
سام
فوریه 11, 2009 در t 9:19 ق.ظ |
سلام مریم . دلم برات تنگ شده … کجایی دختر ؟
سری به ما بزن !
مارس 8, 2009 در t 5:41 ب.ظ |
هی سرگرد…جوخه منتظرتن پس کجایی؟
مارس 9, 2009 در t 8:36 ق.ظ |
مرا پیش از اینها به تیر بار بسته اند !
مارس 9, 2009 در t 11:00 ق.ظ |
رفیق محض خنده هم که شده…یه بار به جا این که جلو این جوخه وایسی…کنارشون وایسا…رهبریشون را بکن…انگار که رهبر ارکستر سمفونیک وین باشی…
اون دو تا که پرسیدی را هیشکدومشون را بلد نیستم…فقط در مورد وردپرس می دونم که مرده شورشو ببره…هیچیش به آدمیزاد نرفته!
مارس 15, 2009 در t 5:21 ق.ظ |
دوره جنگیدن من که تموم شده رفیق…دوره Post traumatic stress disorder منه…و با چنگ و دندون از این حق دفاع می کنم…
از اون کهنه سربازای بی خ.ایه می خوام بشم…که از صبح تا شب لب به خمره دارن…دنیا را از جایی بالاتر (یا شاید پایین تر…هر سمتی که خ.ایه شان افتاده باشه)…نگاه می کنن…یه چیزی شبیه به همون دنیای بلاهت زده ی همینگوی تو خورشید همچنان می درخشد…فقط با این تفاوت که خورشید سرزمین من هنوز تواتر داره…
واسه همین فکر کنم…رهبری ارکستر سمفونیکی را می کنم که همه توش فارش می زنن…که بیشتر به ماغ کشیدن گاوهای ندوشیده…و یا اپرای گربه های حشری نیمه زمستون شبیهه…
و من به جای این که جلوی جوخه ام و پشت به دیوارم بایستم…
کنار جوخه ام و پشت به دیوارم می ایستم…
…
یک حق لاقل با منه…
حق این که کی فریاد کنم…
“آتش…”
مارس 30, 2009 در t 10:52 ب.ظ |
سلام . مهرنوشم از سایت احساسات دات کام . سایت ما جاییه که می تونین صداتون رو به گوش عشقتون برسونین . حتی اگه گمش کرده باشین . ابزار رایگان وبلاگ در رابطه با عشق و احساسات هم براتون آماده کردیم . پیروز و پابنده باشید
آوریل 8, 2009 در t 4:07 ب.ظ |
نمی خای بیای خدا نکرده…یه سر و صدایی بکنی…یه قال و قیلی بکنی؟ همین یه خراب شده را داشتیم که تو ولش کردی…
می 14, 2009 در t 2:21 ب.ظ |
قربونت برم به فونت خودم *
دسامبر 30, 2009 در t 6:56 ب.ظ |
درود
از دیدار با وبلاگتان خرسندم
نویسا و پاینده باشید