عنکبوت سرتاسر شیشه مربا را سراسیمه پیمود . و تارهای آشفته اش را بر هزاران زاویه تنید
***
و چشم هات بی نهایت بی رنگ است
و جمله هات کوتاه
بی نهایت بی رنگ است
اعدادی که از لای دندان هات می افتد
و تو مرا می شماری
آن قدر که زنده ام
مرا می شماری .
زیر پلکم ، پیامبر ملعونی خانه دارد
که دست بر شانه ی یگانه پیرو اش نهاده
و آدمکی رنجور ، که میان ناخن های سفیدم
سر به سجده می برَد و زاری کنان
برمی خیزد .
می خواهی مادرِ مهربان صاعقه ها باشی ؟
با دستهایی
که در آشپزخانه آتش گرفته بود ؟
یا گربه ای که با دو چشم یاقوتی
میان گفتگوی گرمِ
کودک با نسیم سفر
پرید و
روی ران های پهن بزرگراه
زیر نوازش چرخ ها ، به خواب رفت ؟
و یا ، دیگرگونه جانوری
که در لحظه ای می فرساید و
در هزاران سال ، ناگهان می میرد …
در هزاران سال …
ما در دهانی زندگی می کنیم
که در اوج فریاد خویش
در فضا مُرده ست
و آدمی ، ردیف مهره هاش :
الواح حمورابی
که سطر به سطر ، در طول تاریخ
سرفه میکنند …
و من
در سایه های زوال اندیشه ام
کسی را می بینم
که در نیمروز آتشینی
که بوق آبگون واژه از دهان ما بخار میشود ،
نخ استوا را می کشد و
کشور های جهان فرو می ریزند
و ما در مسیر شعاع های لهیده ی نور
به ادامه ی خویش
بر می خوریم .
تو بی رنگی
تو بی رنگی و تو کوتاهی
من هم پنج ساله بودم با روبان بی رنگ
و همه چیز لحظه ی کوتاهی بود
از میان ردیف دانه هایی
که از نخ ِ اورادِ دهانی پیر به در میشد
و روی فرش می افتاد … ،
و دو استغاثه ی کوتاه میان پرزهای زبانم
گیر کرده بود :
” خداوندا … ابلیس مهربان من … “
و
” خدایا … گناهانم قلبی از انار دارند ،
مرا خواب کن در غلاف کوچک خانمان ام ! “
تو
شاید همان تکه آهی بودی
سوار بر گیسوان انار
که از میان پوسته های خوابم گذشت …
و ناخن های سفید ، تمام تاریکخانه ها را کاوید و
آدمیزاد
سال ها
با شانه ای که زیر لعن خویش می لرزید
سر بر زانوی ابلیس ِ کولی نهاد ،
که روزی سوار بر دو بال ساتن سبزش
برای همیشه
او را از اینجا بُرد .
خواب می آید ، یله
زیر برفک تلویزیون
با موسیقی فلوتی که در حفره هاش
پنبه و زخم بند چپانده اند …
با دسته ای
جیرجیرک
در جیب پیژامه اش .
انار ، می خندد و لبهاش پاره میشود
سنجاق کهربا به سینه اش و شانه در دستش
آواز می خوانَد
” مرا به سرزمینی بردی
که در آینه هاش ،
ژوکوند ِ دیوانه ای می زیست
با دست های ترک خورده و
پستان های ویران
با اشک هایی
که به سان پَری بر تالاب جیوه شناور میشد … “
و من
پنج ساله بودم و هرگز
به کسی نمی گفتم
که تو
حباب صابونی
در آشپزخانه ای
که همیشه ، بوی ظهر می داد .
*
تاریخی شده م : بامداد 20 خرداد 87
***
by : Zdzislaw Beksinski
خدایت خیر دهاد لامارکی


