Archive for the ‘اشعار’ Category

ژوکوند دیوانه

جولای 12, 2008

عنکبوت سرتاسر شیشه مربا را سراسیمه پیمود . و تارهای آشفته اش را بر هزاران زاویه تنید

***

و چشم هات بی نهایت بی رنگ است
و جمله هات کوتاه
بی نهایت بی رنگ است
اعدادی که از لای دندان هات می افتد
و تو مرا می شماری
آن قدر که زنده ام
مرا می شماری .

زیر پلکم ، پیامبر ملعونی خانه دارد
که دست بر شانه ی یگانه پیرو اش نهاده
و آدمکی رنجور ، که میان ناخن های سفیدم
سر به سجده می برَد و زاری کنان
برمی خیزد .

می خواهی مادرِ مهربان صاعقه ها باشی ؟
با دستهایی
که در آشپزخانه آتش گرفته بود ؟
یا گربه ای که با دو چشم یاقوتی
میان گفتگوی گرمِ
کودک با نسیم سفر
پرید و
روی ران های پهن بزرگراه
زیر نوازش چرخ ها ، به خواب رفت ؟
و یا ، دیگرگونه جانوری
که در لحظه ای می فرساید و
در هزاران سال ، ناگهان می میرد …
در هزاران سال …

ما در دهانی زندگی می کنیم
که در اوج فریاد خویش
در فضا مُرده ست
و آدمی ، ردیف مهره هاش :
الواح حمورابی
که سطر به سطر ، در طول تاریخ
سرفه میکنند …

و من
در سایه های زوال اندیشه ام
کسی را می بینم
که در نیمروز آتشینی
که بوق آبگون واژه از دهان ما بخار میشود  ،
نخ استوا را می کشد و
کشور های جهان فرو می ریزند
و ما در مسیر شعاع های لهیده ی نور
به ادامه ی خویش
بر می خوریم .

تو بی رنگی
تو بی رنگی و تو کوتاهی
من هم پنج ساله بودم با روبان بی رنگ
و همه چیز لحظه ی کوتاهی بود
از میان ردیف دانه هایی
که از نخ ِ اورادِ دهانی پیر به در میشد
و روی فرش می افتاد … ،
و دو استغاثه ی کوتاه میان پرزهای زبانم
گیر کرده بود :

” خداوندا … ابلیس مهربان من … “

و

” خدایا … گناهانم قلبی از انار دارند ،
مرا خواب کن در غلاف کوچک خانمان ام ! “

تو
شاید همان تکه آهی بودی
سوار بر گیسوان انار
که از میان پوسته های خوابم گذشت …
و ناخن های سفید ، تمام تاریکخانه ها را کاوید و
آدمیزاد
سال ها
با شانه ای که زیر لعن خویش می لرزید
سر بر زانوی ابلیس ِ کولی نهاد ،
که روزی سوار بر دو بال ساتن سبزش
برای همیشه
او را از اینجا بُرد .

خواب می آید ، یله
زیر برفک تلویزیون
با موسیقی فلوتی که در حفره هاش
پنبه و زخم بند چپانده اند …
با دسته ای
جیرجیرک
در جیب پیژامه اش .

انار ، می خندد و لبهاش پاره میشود
سنجاق کهربا به سینه اش و شانه در دستش
آواز می خوانَد

” مرا به سرزمینی بردی
که در آینه هاش ،
ژوکوند ِ دیوانه ای می زیست
با دست های ترک خورده و
پستان های ویران
با اشک هایی
که به سان پَری بر تالاب جیوه شناور میشد … “

و من

پنج ساله بودم و هرگز
به کسی نمی گفتم
که تو
حباب صابونی
در آشپزخانه ای
که همیشه ، بوی ظهر می داد .

*

تاریخی شده م : بامداد 20 خرداد 87

***

by : Zdzislaw Beksinski

خدایت خیر دهاد لامارکی

گل ِ عنکبوت

ژوئن 6, 2008

من ، در سینه ی یک راز سیاه عاشق تو شدم
در روزگاری که خدایان مبتلا به اختلال حواس
در دهلیزهای دایره المعارف می نشینند و
چانه می جنبانند
و از لای انگشتان منقبض کاغذ کاهی
- که روزی ده بار به سان عروسی چروکیده از پنجره می گریزد -
دسته های نارس کلمه
به جانب آسمانی دور ، هدر می رود .

من ، شاید
روزی که زمین
هاج و واج ایستاده بود و
گالیله را می نگریست ،
در کفه های عدالت محکمه ای زاده شدم
که حکم مرگم را خواند
و با اشاره ی شاقول ،
که آرام و صبور پائین می رفت
و غمگین و سرگران
بالا می آمد
عاشق شدم و
کودکان کولی افسانه ها
با انگشتان کوچک سیاه
در دلم ، آرام آرام
خیال ِ موهایت را بافتند .

در سینه ی یک راز سیاه
من و تو و خنده هایمان
بر گرده ی عنکبوت های مهاجر ، می نشستیم
و از یک سوی شب
به سوی دیگر می رفتیم

می بینی ؟
دسته های پلاسیده ی گل ،
- گل ِ عنکبوت -
با پرچم های بلندی که در هوا تاب می خورَند
از خویش
از من و تو می پرسند :
چرا هر چه به پهنه ی آسمان های دور سفر می کند ،
بوی خاک …
بوی خاک ِ مُرده می دهد ؟

آه ، چرا نخ هایی که
لب هامان را به آسمان می دوخت
پوسید …
پوسید و پاره شد ؟

خوشه های ترس و آزادی
گل ِ راز می دهند
گل ِ سیاه ِ نخی
گل ِ عنکبوت …

آه ، یگانه صدایی که می وزد
صدای سکسکه ی فرشتگان بد مست است
و یگانه تصویری
که در مُشت پنجره ها می درخشد
دست های مردمی ست ،
که آسمان را گرفته اند
بلکه
بچرخد
و زمین ، تبرئه شود .
و دستهای راز
تنها یک بو نمی دهند :
بوی
معجزه
و جهان آکنده از بوی لاشمُرده ی معجزه میشود .

من و تو میدانیم
که عشق ،
فقط یک عشق است .
خدایان ، با ابریق ها و چوب های زیر بغل
خردمندان
با دست هایی که به درگاه دایره المعارف لابه می کنند ،
و شاخه های گل ،
گل عنکبوت …
عشق فقط عشق است .

دو عنکبوت
در تکه ای از آسمانی دور
با زبان ِ کاغذ کاهی
به هم سلام می دهند …
راز می ترکد ،
وقانون جاذبه ی مرگ
همه چیز را پائین می کشد .

*

سابقه نداره تاریخ بزنم اما مثل اینکه زده م . 28 فروردین 87

مارس 7, 2008

- به اسپینوزای عزیز -
*

آویزان
از میانه ی ابروت
چون زمستانی پیر و نزار
که از کمرگاه داغ استوا آویخته
و جهانی به تمامی مرده پشت پلک هات
و هیچ کجای تو هیچ لحظه ای نفس نمیکشد …
شرابی کهنه که مدفون است در رگهات
و انگورهای یاقوتی عدن
که در قلب لحظه ای هزار ساله تکان میخورند ،
می خندی
می
خ
ن
د
ی .

با بازدمی که چون زخمه بر تار مو بی صداست
با چین کوچک پیشانی ،
پل در هوای معلق تکان میخورَد
و به خواب ِ تو پرت میشوم .

می وزم
در قلب ِ خواب تو
بال هایت سیاهند ، چون نور ِ فانوس هایی که
در تابوت فرعونان نهاده اند
دهانت سیاه است و کلماتت سیاه
چون خاکستر قرن های سوخته
در حدقه ی اسکندریه
در سیاهی تو می وزم ، چونان
طنین جیغ کودکی که در گهواره مار اش گزیده است …
در سیاهی تو
روشنایی به گمان دور افتاده ای از مذهبی منفور ، بدل میشود
و مرا و کفر مرا در یکسر سیاهی ات
به آتش میکشند
و آتش ات هم سیاه است .

تو پادشاه جهانی که انگور پادشاه بهشت است
و من ، از خلقت عنکبوتی می آیم
که سال ها
روی شیشه ی اتاقم بی حرکت به من نگاه میکرد :
و تفنگ شکاری ام که هنوز
گمان میکنم
پر ِ سفید فرشته ی درخت نشین ِ آن ظهر تابستان
به لوله اش چسبیده ست .

در تو
زمان شکار میشود و قلب لحظه چون حفره ای دهان میگشاید
جهان از دو کران چون نخی پاره میشود و
هزار افلاطون از میانه اش به خاک می افتند .

… رفته رفته در سرسرای سوت و کور خانه ام بی رنگ میشدم
میان ردیف قاشق ها
و دهان هایی که چون دهان عروسک از نخ بودند
استخوان فرشته ای را به دندان میکشیدم و
در آن غروب تابستان
رفته رفته چون شیشه بی رنگ میشدم .

در خواب ِ تو به خواب میروم
ابروان تو
چشم های تو
لبهای خیس و
مرا که تکه تکه می بلعی به سان نانی تلخ 
و می خندی
می
خ
ن
د
ی .

تو در خوابی و بی شمار سیاره هم خوابیده اند
می توانم در پاره ی بی رنگ خویش
ببینم
که چگونه خدا با چشم های باز
در سیاهی خویش خوابیده ست .

در خواب ِ تو هضم میشوم و
نیمه شب دی ماه از خواب می پرم :
 - و یک سلول زخمی ، روی جدار تاریک معده ات
    تن بی رنگش را
   به این سو و آن سو می کشد . -

سنگ سنگ سنگ

فوریه 21, 2008

فرفره در دست
دارم من .
سگ بیمار را ، با گلوله خلاص میکنند
و اتومبیل در شبهای دور کودکی
لای انگشتهای آتش ، مچاله میشود .
سنگ یعنی چه ؟

فرفره در دست دارم من
برایم گل بیار
و سیگار بیار
سنگ یعنی چه ؟
میگویم وقتی
مرگ را زائید زمین
سنگ جفتش بود .
سنگ شاید ، عدسی کوژ است
ببین تمام واژه هایم را
نقطه میکند
نقطه چین شده ام
کلماتم کو ؟
مغزم بوی زباله میدهد
تویش ، سیب نیوتن گندیده است ، بی گمان .

برایم گل بیار
و یک فرمول تازه ،
از خط سیر نور
سنگ یعنی چه ؟
سنگ در دنیای خویش
خودسوزی میکند ،
و نمیسوزد
گلوله میخورَد
نمیمیرد
میچرخد
میچرخد
میچرخد
و تکان نمیخورَد .

میخواهم لای ازدحام کلمه بجوشم
نمیشود .
زبانم کور شده
حرفهایم را نمیبیند .
سنگ یعنی
چه ؟

آه ،
حبه های صاحب مرده ی سخن
با اصوات ِ در هجاهای خویش ترکیده
مرا کرده اید مثل ِ
تندیس های
قدسی ِ
راهبه ها ، با منحنی های زایای تن
که از روح القدس بارور میشوند
و در بطن شان سنگ است
تنها سنگ .
درد ، یعنی چه ؟!

سگ گر را میکُشند
و موی من بر لحاف ،
و لحاف در کابوس
جا می ماند .
درد
یعنی این .
فرفره در دست دارم من .

می بینی ؟
سنگ همان آدم است
آدم بود
که صبحانه اش بوی آهن سوخته
رادیو ش ، صدای عوعوی سگ میداد …
و تخته سنگ مُرده ای در دلش مانده بود و
نمی زائید .

درد
یعنی این
درد یعنی سنگ .
سنگ که میشوی ،
مرگ تا در ِ خانه ات می آید ،
در هم میزند ،
در را هم می گشایی ،
با دستهای سردش
دست هم می دهی ،
اما
تنها
یک فرفره ی کوچک هرز
یک فردای دیگر و
یک دیروز دیگر تر
به دستت می دهد و
میرود .

دیدی ؟
ساده است
برایم گل بیار . گل بیار . گل بیار .
فرفره را بردار
بچرخان
روی حالا
روی
نقطه ی معدوم دیروز و فردایمان .
سنگ یعنی حالا
در لباس همیشه !
و هر چه حالای چرخیده
میان رفتن و ماندن .
آه ، میدانی ، کاش
چشم سگ بودم
التماس میکردم … :
بزن دیگر !
بزن و برو خانه ات .

باروهای شبدر پوش روز

ژانویه 6, 2008

باشد که در آغوش گرم خون هم فرو برویم
این بار که چنان
ما را کشته اند …
و این بار که چنان
کلماتم در اسارت صفیر میکشند و ، سراسیمه نهان میشوند
و تو سوت میزنی زندانی
و تو سیگارهایت را تمام کرده اند اعدامی ها
و زندان تو کلید ندارد
که حتی قفل ندارد ،
زندانی .

ببین
خطوط مورب تا به هم میرسند
در هم قفل میشوند ، به ضرب سکته ای
پس وقتی کسی دو چیز را
در هم ضرب میکند
حاصل اش ، حاصل نقطه ای یگانه و پیروز است
اوست که می زاید و می میراند
و خود هیچ نیست
هیچ وقت ، نبوده است .

من در تو زیاد میشوم ، و عاقبت می میرم
دلم به شبدری خوش است که به وفور بر چمنزار می روید
دل من ، ضرباهنگ پاهای من است
که مدام بی هوا ، بر طبل هوا میکوبد و
این صدای قدم های من است
دل من ، قدم های من است
که عاقبت می ایستد
و در تمام آستانه های جهان
به سان شبدری معمولی
از خاک بیرون میزند و به آسمان سلام میگوید
دلم به شبدری خوش است …

مگر در آغوش خون هم گرم شویم
مگر من از لبه ی جدول بوسه بگیرم و
خیابان سرخ شود
و من تبسم کنم روبرویت
مگر
قفل رنگدانه های هوا را باز کنی و باد آبی شود …
و نوک نوازش ات آرام بلرزد وقتی
به سکر ثانیه ای مست دست میکشی
و من بخندم
و من هیچ نگویم
زندانی .

دلت تا پنجره ی سلول میرود و
همانجا اختری میشود
با نور لرزان و بی صدا
چه آرام شده نوای سوت تو
زمان با سیگار آخرت میسوزد و خاک میشود
تمام خطوط مورب در هم کلاف شده اند ، زندانی
دلت امشب
به نقطه ای مصلوب خواهد شد
به نقطه ای که تمام من است
که تمام توست
و هیچ نیست .

شبدر
ای شبدرک خندان
مائیم که به وفور زخم میخوریم ، زاده میشویم ،
و می میریم .
نمیدانم دشنه از قلب خالی چه میخواهد
ولی ما ، با همان دشنه ای می میریم
که سالها با خراش اش دیوار را چوب خط میزدیم
سالیان سال
در محبس دیواری که در نداشت
دری که قفل نداشت
و قفلی که کلید نداشت …
هر چه بود خط بود و خط بود و خط بود و
… شبدر بود .

نوامبر 18, 2007

Enkidu , schön bist du , wie ein Gott bist du ! Warum willst du mit wildem Getier hinjagen über die felder ?

*

به لمحه ای بندی …
خشی هستی که بر آب می افتد .
مار میگفت ،
و من هر بار
فراموش میکردم …
که
خشی هستم
که بر آب می افتم ، انکیدو .

تویی ، با فاصله ای به ضخامت سوزن
با نگاه های مغلوب
با جرقه های کوتاه ، جرقه های متصل به لحظه ای که گذشت
جرقه های متصل به بند ناف زمان
تویی ، با فاصله ای که آتش گرفته
اندامش …
میدود
کش می آید
میگسلد .

دیدگان کوچک بدگمان
و دیدگان درنده ی جنگل
دیدگان لبالب از عقل و عاطفه
جمله به لبخندی گرفتارند
وقتی از کنار گنجشک ترسو ، و پلنگ ماه در دهان
از کنار رویای دوپا
مبگذری ،
جهان به لبخندت زنجیر میشود ، انکیدو .

چرا مار میگفت
و من فراموش میکردم ؟

نیمی از راه از آن تو بود
نیم دیگر از آن من
و بیراهه
قلمرو آمیزش مطلق بود
قلمرو همگونی و
شراره های جاوید .

بر پوست تنم
رودخانه ای جاری ست
که دارد میخشکد …
بر پوست تنم ،
مارهای قیطانی میگذرند
بر پوست تنم ،
زخمی ست که بیش از تو به من وفادار است …

تو راه خود را میرفتی
و من راه خود را
آنجا که به هم رسیدیم ،
من خاموش بودم و تو سراپایت
جوانه میزد و میشکفت …

شکفتی
تو در بیراهه غلتیدی
انکیدو .
مغاک از کلاله ات بارور شد
… و من
که به لبخند جاودان تو تسخیر بودم
خسته و خونین
نطفه ی کوچک آرزویی بزرگ را
از بند ناف زمان حلق آویز کردم .

تو مرگ بودی و حیات
من مرگ بودم و آرزوی حیات .

مار گفت و رفت …
قورباغه ها ، این توده های زنده ی جذامی
بر کرانه ی رود
در تمام طول آرزو
شاهدان شوم تکه تکه شدن ،
خنده ی بی لب سرنوشت بودند .

در لحد
رودخانه ای جاری ست ،
خزنده ای که عمر جاودان دارد …
انکیدو
من و تو بیش از زمان
به مرگ وفاداریم .

هیچ چیز به مهربانی خیال نیست

نوامبر 6, 2007

از پشت تلفن صدای جیغ آمد
ماشین که ترمز کرد ،
دیدم که گربه ی وحشت زده
دم بریده اش به دندان گرفت و
دوید .

از پشت تلفن صدای قهقهه آمد
میان دو احساس متقاطع
لهیده و فلج
هنوز در بند آن صدای مهربانم
صدای مهربان گربه برای قناری ها
صدای مهربان قناری
برای میله ها
و چکاچک مهربان میله ها
آن تقلید ناشیانه ی نوای آزادی …

از پشت تلفن بوق آزاد آمد
کسی خانه نبود ؟
کسی خانه نیست ؟
این جانیان مگر به قصد هم
نیامده بودند ؟
گربه ای که هراسان دمش را برمیدارد
در خانه آینه ندارد
و هرگز نمیداند
گربه ی بدون دم یعنی چه .
با این حال وقتی
نگاهش میکنی
صدای ممتد ترمز در دو چشمش برق میزند .

از پشت تلفن صدای هیچ آمد
باز هم خیال ؟
هبچ چیز به مهربانی خیال نیست
با بوسه میکُشد .
این جانیان مگر به هم بوسه تعارف نمیکردند ؟
حبابی که برایت فرستادم ،
تمام مهربانی من بود
آن دم که به نیشتر ترمزی ترکید
ما دشمن هم شدیم

برندار تلفن را
من دشمن تو ام .

از دو لحظه ی هم خون

نوامبر 2, 2007

1 . سلام  ( گیاهک ) -

****

چکاوکی خاموش بود
خنده اش
و نگاهش
ستاره ای نابینا .

روزی
از میان رخنه ی دیوار
نگاهم کرد
و روزی دیگر
از میان رشته های مشوش قالی

تمام خوابهای پیچیده در اندام ستاره کوب لحاف
اشک و گل بالنگ
از جیغ و پچ پچه می آشفت …
وقتی که میخندید .

و من
نگاهت را به یاد دارم ، ای خنده ی سپید
کومه ام بوی صدف میداد
وقتی قلب به دست ،
تا دوردست میرفتی .

وهم نبود .
نه تو وهم نبودی .

 ————————-

2 . خداحافظ ( دانه های برنج ) -

****

چهره ای که در آینه پاره میشود …
تیزاب نگاهت
لب های مصمم تو
سرگذشت کوتاهی که به برق و جیوه نشسته است
خون اصوات میچکد
از قعر خنده هات .

پژواک آیه های مکتوم
هیاهوی سنگ مهره ها ، قلب آتش ، قلب رود
قلب کوهسار …
چه میخواهی از صدای کهنسالم
به گاه ته نشستن
بر زوایای زنگاری ؟

ناخن های نقره ات
لبخندی خراشیده …
بوی مروارید و ابریشم ، بوی آرامش غریقی در تابوت حریر …

تو در آینه چنان میخندی
که دهان سنگی همه چاه ها از هجوم لبخندت ستاره قی میکند
و من چنان در سینه ی چاه های بی منتها خانه کرده ام  ،
که تکبری معصوم
در آینه .

شیار نوری بر پیشانی مرگ
گذر از نقطه ی تاریک تو
هلال نیمرخ مغموم
و بوسه گاه گونه ات
از خواب میپرم !

تاریکی کشسان و باری به سنگینی باری که نیست …
وقتی
تمام خوابم را
در آینه بوده ام .

- دانه های معصوم برنج
به شیطنت برف دانه ها
میان انگشتهام
خواب بوده ام ؟
خواب نبوده ام ؟
” همه چیز سیاه است
حتی دانه های سپید
در سیاهی مرده ایم  ” -

گونه ی سپید ماه بودم ، یا دست چرکمرد کودکی گدا
در خواب
ای درد در قامت جبروت
همواره تو
آینه ام بودی .

*

در سیاهی مرده ایم ؟

دستاویز

اکتبر 1, 2007

به عبث
سنگ را
به ستیغ بر میکشند …
- بلندایی فرودست -

قوش ها را بگویید
حدقه اش از دو چشم خالی کنند
دو چشم که خیره به تهیگاه آسمان،
رد شهپر حیات را
به فرودی سخیف میبندد .

و چکه های بال مومی به فاضلاب میریزد و …
خدایا ! خداوندا !
آدمی بر زمین نمانده است …
جملگی
اسطوره گشته اند .

زنجیرهای زنگار مرده
هستی ام را از جهان جدا کرده است :

مباد چشم بر چشمی بدوزی ای دوست !
که بال میدهد اش ، افراز گرد حیات ،
آغشته به نام شب
به کلام دشوار حیات …

و تو تنها در هجای مندرس نامت فرو خواهی شد
و در زمینی گرسنه
فرو خواهی مرد .

چشم بر چنگ زمان
که هیبت بر کران ها نهاده ، اسکناس می شمرَد ،
سرت را آشوب میگیرد
و با تمام دار و ندار ، چون دانه
بر خاک می افتی .

درختی که از تو خواهد رست یا نرست ،
پیشانی اش را تا قوزک انسان فراز خواهد داد یا نه ،
بی گمان صدای قدم های اساطیر را خواهد شنید
یا نشنید … ،
که بر آن آمده اند
تا جهان از ریشه بر گیرند
در ازای مُشتی …

… مُشتی بی رمق
که اش می گشایی تا …
به جای واژه هایی کاو از این مهلکه در گریزند
دستاویزت را
گدایی کنی .

تابستان

سپتامبر 16, 2007

بذری عقیم
می تپد میان دو انگشتم
و من تمام درها را به روی گریه ی زیزفون ها می بندم .

نردبان کهنه ی مغموم
کجا سایه انداختی ؟ در ادامه ی آرزوی من ؟
یا یله بر پشت بام هوسناک تابستان ؟

ناله ای که از باغچه بر می خیزد ،
صید منقار لک لک سپیدی
که زنجیری از جرقه های در زهدان خاک
-
که مژگان بر افق های دور می کوبند -
تا به لانه اش برسند
به نم اشکی ،
به گریه ای غریب ، می میرند .

و من آن گردن بندم
که با خم شدن ات به خاک می ساید :
وقتی از لب بذر هایی که باغچه
به کف منجمد کاشی ها سپرده
شبح نور و گریه ی کودک
بر می چینی .

من همان نردبانم ، شناختی ؟
تکیه بر هرم نیمروز داده

من آن زیزفون ام
همان که نطفه اش به گاه تابستان سوخت .