Archive for the ‘دست نوشته های مونترسور’ Category

خاطرات امید و مرگ

نوامبر 5, 2008

polish-girl-khane

دختر لهستانی پس از جنگ ، که تصویری از خانه می کشد .

*

خواهش میکنم در صورت مرگ من این یادداشت ها را در اختیار ” هانیا دوبروولسکا ” بگذارید – نشانی هانیا را در یادداشت ها ذکر کرده ام – دادا ، 1944
امروز یادداشت های سابقم را خواندم و در تاثیر آن تصمیم گرفتم بار دیگر این یادداشت ها را بنویسم . لذت بزرگی دارد که انسان خاطراتش را یادداشت کند . به همین دلیل است که من باز هم خاطراتم را خواهم نوشت “

یادداشت های روزانه ی ” واندا پرژ بیلسکا ” – دادا – دختر چهارده ساله ای که لحظات واپسین عمرش در جهنم آتش و باروت قیام 1944 ورشو گذشت یکی از جانگداز ترین اسناد جنگ جهانی دوم است . این خاطرات 18 سال پس از مرگ نویسنده اش در شماره ی مورخ اوت 1962 هفته نامه ی ” پرلیتیکا ” چاپ ورشو انتشار یافت . ” ماریاروت کیوویچ ” نخستین مفسر این خاطرات که وسایل طبع آن از طرف وی فراهم گردیده ، بر اساس اظهارات مادر واندا پرژبیلسکا توضیح زیر را به این یادداشت ها اضافه کرده است :
” روز چهارم سپتامبر 1944 در روزهایی که قیام ورشو به نقطه ی اوج خود رسیده بود ، این کودک با گلوله ی آلمانها از ناحیه ی شقیقه مجروح شد . والدین او و خواهر 17 ساله اش که به عنوان پرستار با قیام ورشو همکاری میکرد ، به چشم خود شاهد مرگ غم انگیز دختر خردسال بودند . آنها از میان تل ویرانه ها و از درون خیابان هایی که در کام شعله های آتش فرو رفته بود تنها به این امید دیوانه وار که معجزه ای به وقوع خواهد پیوست و زندگی واندا را نجات خواهد داد پیکر نیمه جانش را روی دست در جستجوی یک بیمارستان امدادی از خانه ای به خانه ی دیگر میبردند . اما واندا پیش از آنکه به جراح برسد جان سپرد . “
ماریاروت کیوویچ این خاطرات را که پس از مرگ نویسنده اش انتشار یافته “ یادداشت های روزانه ی امید و مرگ ” نامگزاری کرده و شباهت روحی واندا پرژبیلسکا را با ” ان فرانک ” و ” داوید روبینوویچ ” که خاطرات آنها نیز رعشه بر افکار عمومی جهانیان انداخت و وجدان نسل جوان آلمان را به لرزه در آورد خاطر نشان میکند .

*

پنج شنبه . سی و یکم
- در روز هفته اشتباهی شده است -

امروز خیلی آرام تر است چون ” گاوهای نعره کش ” دیگر رفته اند . از حملات هوایی خبری نیست . وقتی آدم به خیابان یا حیاط میرود جز تل ویرانه ها چیزی نمی بیند .

 

4 سپتامبر

- این تاریخ در روز مرگ دادا توسط مادرش پائین دفترچه ی یادداشت های روزانه ی او نوشته شده است -

دوستم

نوامبر 5, 2008

 دوست کاموائیم
نشسته لب پنجره و پاهاشو تکون میده
آره دوست کاموائیم
نشسته اون لب و پاهای کاموائیشو تکون میده
منم لب پنجره م و سیگار میکشم
اون پائین
یه گربه هس که خیلی تو نخ کلاغای سیاس
آره اون پائین
گربه هه خیلی تو نخ کلاغای سیاس
دستامو بهم میکوبم
-
مجکم
-
گربه هه میترسه و میره
دوست کاموائیم
دستای کاموائیشو بهم میکوبه
-
محکم
-
آره گربه هه میترسه و میره
دلم میخواد مث کلاغای سیا پرواز کنم
به دوستم میگم
دلم میخواد مث کلاغای سیا پرواز کنیم
دست دوستمو میگیرم و میپرم
آره دست کاموائی دوستمو میگیرم و میپرم
زمین سخته
اما من چیزیم نیس
فقط سرم ترکیده
فقط دستام خرد شده
آره فقط یه رشته کاموا تو دستمه و
فقط دستام خرد شده
دوستم اما
دیگه نیس
نه دوستم
دیگه نیس
.

 از دیمونی نوشته های ایام دور
:)

BOLD : (n.) physically sense; emotionally sense; examine by touching; grope; believe, think; seem
!!!!!!!!

اکتبر 9, 2008

… من هم میخوابم و میپندارم صدای گریه ی مورچه ی سرخی را میشنوم که قرن ها پیش با چکیدن قطره آبی از بزاق بحرالمیت بر تنش ، در حال مرگ بود .

ناقوس دریایی

آوریل 3, 2008

ما مرده ایم گرینگوار 
بنویس .
بنویس تا دنیا در دستهایت اعتراف کند
تمام مرگ ها از کالبد زنده گان به در آیند ، خیز بردارند
و سر ریز کنند بر انگشتهات  .
بنویس گرینگوار …

از من بنویس که هر غروب آسمان روی پیشانی ام می ایستد تا ناقوس را بنوازد . یا از دختر خاقان چین که در فلز مذاب افتاد و کفشهایش جا ماند ، که هنوز هم صدا میزند و کفش هایش را میخواهد . یا مردی که از قلب آدم می خواست برجی بسازد . و برج اش از بوران خون لرزید و به خاک ریخت …
بگو چه شد آن پری کوچک دریایی
که از کارائیب آوردی 
که روزی که باران تلخ می بارید
پنداشت زیر پنجره ی اتاق موجها میخوانند اش ،
و پرید .

گرینگوار 
 به هر نامی میخوانم ات نیستی 
جواب نمیدهی
ساقه های نیشکر ِ روی خنده ات هنوز
به جانب زمستان خم میشوند ؟ 
میشوند ؟
آبی ِ آستین هات هنوز،  دلباخته ی نارنجی ِگونه های شعله وری ست
که بوی قهوه میدهند ؟ 
هست ؟

ما مرده ایم گرینگوار
ما زنده نیستیم .
نوشتی از کمربند ِ خوشه های رسیده که باد شمال
میبندد به پهلوهاش .
نوشتی از خیابان هایی که
عشاق خشمگین
از میانه اش رد میشوند و گل گیسو شان را
زمین می اندازند
و گل بر کف خیابان می بالد و ریشه میکند و برگ میدهد ،
و خیابان پر از بوته است .
نوشتی به من :
” هفت بار گیسویت را در باد تکان بده ،
معجزه خواهد شد . “
ننوشتی ،
چرا به هر نامی ت میخوانم ،
نیستی ،
جواب نمی دهی .

من گم شده ام گرینگوار .
در ننوشته های تو ،
در تو گم شده ام .

گرینگوار گرینگوار گرینگوار … !
نیستی نیستی
جواب نمیدهی
از پشت ابر می بینمت
که مثل معجزه بی رنگی .
مثل معجزه ،
انگشتهات را بریده اند .

از دهانت
دسته های کف ، جیغ کشان
با دامن هایی که به پاشان میپیچید ، گریختند …
صدف هایی که در پلک هات بود ،
 شکافتند و
هزار دلفین
در خون ات خودکشی کردند
تو ، سفری افسانه ای بودی
سینه کش ِ بادهای چهارگانه
که تمام شد …
و ناخدا ، مسافران ، و جاشوهایی که بادبان کشیدند ، راه افتادند ، شراب نوشیدند ، اسقربوط گرفتند ، رسیدند ، و مردند …

بایست .
گرینگوار ، بایست روی پیشانی ام و
به همه بگو مُردی .
به هر نامی صدایت کردم نبودی ،
نیستی ، … :
آبها ، خاک ها ، سنگ ها ،
تو را از یاد بردند .
می دانی ،
 اقیانوس ها فراموش کارند .
و چمنزارها ، کوهستان ها ، فراموش کارند
جواب ندادی .
و من هم که در تو گم شده بودم ،
جواب ندادم و
انگشتهام یکی یکی ریختند .

ما مرده ایم .
خیلی وقت پیش تر .
و ناقوسی که مرگ ما را خواند ،
چنان نحیف و فرتوت بود که صدایش
از دستش افتاد
و شکست .

پنتا اکسید هذیانی

سپتامبر 16, 2007

- به بی تا -

یک .

بیدار شدم و دیدم همه ی دنیا سوخته .
گفت و سرشو برد از پنجره بیرون : پدر سگ هرس نکن اون بد مصبا رو .
پدر سگ دست برداشت و قیچی شو گذاشت زمین . گفت : چند روزه از نوک برگاشون حباب در میاد

دو .

حباب در میاد . تو یکی از حبابا یه پری بود . با موهای آتیش گرفته . رفته بود بگیرتش . از پله ها که چار تا یکی رد میشد خورده بود سینه به سینه ی پدر سگ و کله پا شده بود . همون طور خونین و مالین با زانو های خاکی شیرجه زده بود تو حیاط و پدر سگ گفته بود : هی الدنگ مگه سر میبری ؟
و قبل اینکه برسه ، یه دیابلو حباب رو بلعیده بود .

سه .

بیدار شدم و دیدم همه ی دنیا سوخته .
من دیابلو زیاد میبینم تو خواب . الدنگ دستاشو بهم مالید : چار دانگ حواست به من باشه . به اون شد . دو دانگ دیگه رفت سراغ اطلسی ها و پشه بند توی ایوون . پدر سگ که دیده بود از هرس کردن چیزی به چیزی نمی ماسه ، چوب شو برداشت با چند تا نخ . حباب ها رو بست سرش و راهی کوچه شد .

چهار .

خواب میبینم . خوابهای مفت . دارم کتاب میخونم و یهو وسط کتاب آتیش میگیره . یه سیاپوست ، با سرین برهنه به تاخت از اتاق فرار میکنه هرچند تو اتاق نبود . انگار از کجا فرار میکنه ؟ از تو کتاب ؟
یه دیابلو تو پشه بند هست . اندازه ی اسب . میترسم و همون جور نیم برهنه در میرم .

پنج .

کوچه خلوته . هوا هم تاریکه . یکی داد میزنه : بادکنک ، بادکنک
میخرم یکی . یه بادکنک از پدر سگ میخرم . همون جا قبل اینکه پول رو از تو یخه ی لباس خوابم در آرم و بهش بدم ، میترکه بادکنک . یه پری از توش در میاد و ول میشه تو هوا . هوا آتیش میگیره . هم من میسوزم ، هم پدر سگ ، هم شب و هم خوابهای مفتم . هم همه ی دنیا .

 

آتش پیروز میشود

سپتامبر 16, 2007

من
سگ سیاهی دارم و یک دسته عروس دریایی . بله توی آکواریومی انتهای دیوار شرقی حیاط . یکبار در سلسله نبردهای سال 1989 مجروح شدم . پنج ساله بودم . نه موقع پیاده شدن از دوچرخه . پسرک همسایه دلداری ام داد . پسرک همسایه موسوم به خرخره .

برای تمام سوراخ سنبه های آلونک اسم رمز گذاشته ام . به همه چیز مشکوکم . اسطوخودوس ، – سگم اسمش اسطوخودوس است – یکبار از قوانین تخطی کرد و به جای هشت بار ، نه بار عو عو کرد . یک گلوله توی پیشانی اش خالی کردم . مال سه سال پیش است . الان همانجاست که در تابستان کوزه های آب را میگذارم . خیلی وقت است . یکبار هم سایه ام را زدم . او ولی نمرد .

من با زن ها دوستی نمیکنم . مثل یک سلسله کلامیدوموناس که زیر عدسی پیچ میخورد و غمزه می آید و وقعی به بوی دل آشوب کننده ی نمونه نمی نهد ، تکثیر میشوند . آن قدر که مستاصل بگویی : بس کنید . من از تبار آن کوکسی های مذبوح نیستم که دورتان را بگیرم . بر شکم بکوبم . بند بند رقاصه های این لزگی هوسناک دیگر فاسد شده . مثل رقص دلفریب شعله ای در زمستان که زباله میسوزاند .

جایی را ندارم بروم . به مهمانی شبانه دعوتم میکنند . میروم گوشه ی حیاط که غروبش دارد غلیظ تر میشود . سرم را میکنم توی آکواریم . حباب ها قل قل توی دماغم میرود : نه ما نمی آییم . عروس های دریایی خیلی مردم گریزند . من جایی ندارم . آنها که جایی شیشه ای دارند به این خوبی چرا نمی آیند ؟
دوستم دلخور میشود در حیاط را باز میگذارد و میرود . احمق خوشگذران دستش به عقب بر نمیگردد ؟ فردا دستش را می بُرم . بهتر : دوستی در دست ساخت دارم که دستش را در جنگ از دست داده . در جنگهای 1989 .

هنوز خودم هم نمیدانم چرا عروس دریایی نگه میدارم . شاید کمبود عاطفی من بعد از خلائی که اسطوخودوس ایجاد کرده باعث است . نمیدانم . اما اینها که عروس دریایی نیستند . یک مشت جلبک سبزند . از همانها که بر زخم سگم و خودم گذاشتم و افاقه نکرد . پایم را نهایتا از زانو قطع کردند ! خبر داشتید ؟! نگفته بودم .

خرخره از این محل رفته . دارم از پنجره بیرون را دید میزنم که در دود ناپدید میشود . دوستم یک پا هم کم آورده .

چندشم میشود و محتوی آکواریوم را دور میریزم . بوی گند آب مانده ی برکه میدهد . خدا میداند تویش گه شناور است . با دل تافته میروم اجاق را روشن میکنم و خوراک میپزم . ران مرغ اسم رمزش را میداند : ” آتش پیروز میشود . اما دلیل مرگ تو این نبود . “