Archive for the ‘فلسفه و تفکرات کاتوره ای’ Category

سگ

آوریل 25, 2008

نظر به ارادتی که به اتو واینینگر داشتم این نوشتار کوتاه و مختصر را از او ترجمه کردم . واینینگر جوان تا حدودی متاثر از نیچه به نظر می آید و احتمالا تاثیراتی هم داشته بر ویتگنشتاین ، ولی رد یابی تاثیر و تاثرات این چنینی در آثارش فرصتی جدا می طلبد که امیدوارم بعد تر حاصل شود . داشته باشید فعلا :

سگ -
Otto Weininger
(1903-1880)

چشمان سگ شدیدا” این تاثیر را می انگیزد که سگ چیزی گم کرده است . این مسئله به طور کلی از یک رابطه ی کامل و راز آلود با گذشته سخن میگوید . آنچه گم شده است ، خود است . ارزش خویش است . آزادی ست .
سگ به نحوی توجه برانگیز ، نسبت عمیقی با مرگ دارد . ماه ها پیش از آنکه سگ برای من به موضوعی مسئله انگیز بدل شود ، حوالی ساعت پنج بعدازظهر در اتاق هتلی نشسته بودم و در اندیشه های گوناگون غوطه می خوردم ، که ناگاه صدای عوعوی سگی به شکلی کاملا غریب ، که قبلا نشنیده بودم ، به افکارم خلید ، و آنگاه شدیدا” احساس کردم که کسی دارد می میرد . چند ماه بعد در شبی طاقت فرسا ، هر چند بیمار نبودم ، اما می توانم بگویم داشتم با مرگ دست و پنجه نرم میکردم .  – برای انسانهای فوق معمولی مرگی سوای مرگ جسمانی وجود ندارد . چرا که برای آنها زندگی و مرگ ، امکانی ست که این دو ، زندگی و مرگ را ، رو در روی هم می نشاند – باری ، درست هنگامی که به تسلیم شدن می اندیشیدم ، سگی سه بار عوعو کرد . درست شبیه همان عوعویی که آن روز در مونیخ شنیده بودم . سگ ، تمام شب را عوعو کرد ، ولی آن سه بار اول چیز دیگری بود . دانستم که در آن لحظات بود که سخت در ملافه پیچیده بودم . درست مثل یک مرده .
طبعا دیگران تجربه های مشابهی دارند . در آخرین قطعه ی برجسته ترین و زیباترین سروده ی هاینه ، – سفر زیارتی به کِولار – مریم مقدس ، در هیئت مرده ی خویش ، به پسرک بیمار نزدیک میشود و میگوید : ” سگها چه بلند زوزه میکشیدند “
من نمیدانم این روایت خود هاینه است ، یا سینه به سینه نقل شده و به او رسیده است . اگر اشتباه نکنم ، سگ در یکی از آثار مترلینگ هم نقشی مشابه دارد .
طی مدت کوتاهی پیش از آن شب که گفتم ، بارها شاهد رویایی بودم شبیه به آنچه گوته احتمالا هنگام نگارش فاوست در سر داشت : سگ سیاهی که به نظر میرسید کورسویی از آتش او را مشایعت میکند .
اگرچه عوعوی سگ ، خود قاطعانه هرگونه معنا را نفی میکند ، اما من میگویم که سگ نماد یک جانی ست . گوته این را مشخصا دریافته است ، با این حال شاید این امر کاملا واضح نزد وی آشکار نگشته ، او از شیطانی سخن میگوید که در کالبد سگ حلول کرده است :
” وقتی فاوست بلند بلند انجیل می خوانَد ، سگ با خشم بیشتری پارس میکند ” عداوت با مسیح . دشمنی با نیکی و حقانیت .
اتفاقا من چندان از گوته تاثیر نپذیرفته ام . نیروی این مدرکات ، احساسها ، و اندیشه ها چنان زیاد بود که مرا یاد فاوست انداخت . ارجاع به این نمونه ها ، و حال برای بار نخست آنها را تا مغز استخوان دریافتن .
حال بیشتر بدان می پردازم :
سگ چنان رفتار میکند که پنداری به بی ارزشی خویشتن واقف است . میگذارد مردم کتک اش بزنند ، و سپس دوباره نزد آنها برمیگردد و خود را بدانها میفشارد . هم چنان که آدم بد به آدم خوب پناه می برد . اصرار بدین امر از سوی سگ ، جستن به جانب انسانها ، بیانگر وحشت یک برده است .
در واقع ، افرادی که در خویش به دنبال مزیتی می گردند تا از آنها در مقابل هجمه ها محافظت کند ، افرادی که نمیتوانند لرزه بر اندامها بیندازند ، چهره ی سگ دارند ، و چشمان سگ .
همین مصداق بارزی ست بر موضوعی که در آغاز نوشتار متذکر شدم . افراد اندکی هستند که صاحب چهره ای مقارن با چهره ی یک یا چند حیوان نباشند . افراد با چهره های حیوان گونه ، که در منش نیز چنان اند .
موضوع دیگر هراس سگ است . چرا این هراس در اسب نیست ؟ یا در کبوتر ؟
این هراس ، هراس یک جنایتکار است . آن کورسوی آتش که همراه سگ سیاه بود – در تصویری که حتی الامکان دال بر شرارت و بدسگالی اوست – آتشی ست ناظر بر ویرانی ، بر مجازات ، بر سرنوشت تمام شیاطین .

دم تکان دادن سگ دلالت گر این است که او میتواند هر آنچه از خویش با ارزش تر است را مشخصا” دریابد .
وفاداری سگ ، که همواره ستایش برانگیز بوده و او را در قالب جانوری اخلاقی متجلی کرده است ، طبعا میتواند نمادی باشد که تنها بر یک اساس استوار است : روحیه ی بردگی . – رجعت به جانب آن که کتک اش زده دلیل دیگری نمیتواند داشته باشد -
و جالب این است که سگ به عده ای پارس میکند . عموما به آدم های خوب . اساسا نه به آنهایی که منش سگی دارند . من در خویش شاهد بوده ام که هرگاه همانندی روحی کمتری با سگ داشته ام ، او بیشتر به سویم پارس کرده است . و جالب تر اینکه دقیقا از جنایتکار سگ نما در مقام نگهبان و گارد محافظ استفاده میشود .
هنگامی که سگ دمش را تکان نمیدهد و آنرا شق و رق نگاه میدارد ، یعنی میخواهد گاز بگیرد . عملی که از جانیان سر میزند ، و هر چیز دیگری از این سنخ ، از جمله پارس کردن و پاچه گرفتن اش ، از طبیعتی شرور حکایت میکند .
جایگاه سگ ها در میان شخصیت های ادبیات مشهود است . ” اکدال پیر ” در ” اردک وحشی ” اثر ایبسن . و برجسته تر از آن ، ” مینوت ” در رمان ” رازها ” نوشته ی نات هامسون . بدین گونه است که میتوانیم ببینیم بسیاری از این اساتید پیر منش سگی را در کالبد انسان جانی به تصویر کشیده اند .  حالا بماند جانیانی که مار اند ، یا آنها که خوک اند .
در ضمن ، بو کشیدن سگ است که بسیار معنادار است . در واقع در این عمل نوعی عدم قابلیت و توانایی در فهم و ادراک نهفته است . حواس فرد جنایتکار نیز درست مانند سگ از امور وابسته به دیگران تاثیر میپذیرد . بدون این که بداند چرا بدان سمت و سو کشیده میشود و یا رد آنها را پی میگیرد . او حقیقتا از آزادی بی بهره است . روی هم رفته ، هر جا او دست به انتخاب قبلی بزند ، باز عملش در چهارچوب جبر و تصادف تبیین میشود . به مانند آمیزش سگی با ماده سگ دیگر . این آمیزه ی یکدست ، در منتها الیه رذالت عوامانه تعریف میشود : سگ ، جنایتکار عامی است . برده است . تکرار میکنم . باید کور باشی تا به سگ صفتی به عنوان مقوله ای ناظر بر اخلاق بپردازی . حتی واگنر میپنداشت سگ را دوست دارد – از این منظر گویا گوته دید عمیق تری حاصل کرده بود – داروین دم تکان دادن سگ را شورانگیز می دانست – نگرشی احساسی – ، که البته این نگرش ، نگرشی ست مبتنی بر جلف ترین و دون پایه ترین شکل از خود گذشتگی . که زیر مشت و لگد قرار میگیرد و باز کتک میخواهد .

از تو به تنهایی

سپتامبر 16, 2007

یک دم ، تنها یک دم احساس میکنی که در این دنیا تنهایی ، و برای همیشه تنها باقی خواهی ماند .
والتر بنیامین -

تو چیست ؟
تو باید پدیده ای بالنسبه متاخر باشد . یاد آوری اینکه چگونه و کجا با آن مواجه شدیم کار آسانی نیست . در اشعار یا محاوراتی دارای بار رمانتیکبا کسی مواجه میشویم که ما نیست . ضمیری که از سالهای دور کودکی آموخته ایم و با آن بارها افراد را فراخوانده ایم این بار در حوالی بلوغ ما را فرا میخواند . چگونگی امر دقیقا همین طور است : شعری میشنویم . جمله ای بار عاشقانه اش را به ما عرضه میکند . در قلب جمله می ایستیم با احساس غالب غریبه گی . ” من نمیفهمم ” عدم درک بستری میشود که ابتدا زیر پایمان میجوشد و فی الفور میخشکد . واکنش همه ی ما یکسان است : به جای اذعان این عدم فهم اولیه میکوشیم با اوضاع سازگار شویم . در متن عاشقانه یا محاورات فراگریخته از خویش جستجو میکنیم و با واژه ای که مصرف عمده تری دارد رو در رو قرار میگیریم : تو ؟

تنها در جریان این فهم متاخر و سازگاری هماهنگ با آن است که در می یابیم همواره کسی دارد پا جای پای ما مینهد و در ساحت ما آمد و شد میکند . کشف او – که اینجا تو نامیده میشود – عاری از هر گونه خصم اندیشی ست . بر عکس ُ بواسطه ی ایجاد فهمی ثانوی او را ارج مینهیم . وقتی عاری از هر گونه تجربه در وهله های نخست با تو طرف میشویم دست به سوی او دراز میکنیم . با لکنت جمله ای از جملات مذکور را بر زبان میرانیم . تجربه ی جالبی ست . فکر میکنم اساسی ترین تجربه ی بلوغ باشد .

بلوغ یعنی همزیستی . همزیستی و هم دستی . با عنصر تازه وارد تباین میشویم . گذشته ای که کودک مآب و یکه تاز عرصه های تجربه بوده ایم رنگ می بازد . انگار پیش از آنکه چیزی بخواهیم مصالح نیازهای بعدی مان را در اختیارمان نهاده باشند . تجربه ی منفرد دیگر امکان پذیر نیست . عنصر ” او هم کاربردی حتی به مراتب کمتر از ” من ” منفرد دارد .

همگام با رنگ باختن ارضای منفردانه خویش دچار درگیری با یافته ی جدید خویش میشویم . هر تویی قدری ناسازگار عمل میکند . اگر من بتوانم این عنوان را مثل مارک روی لباس از افراد برکنم و بچسبانم ، توانسته ام خویش را با شرایطی تابع شرایط پیشین سازگار کنم . هر چند دیگر تعاملی که فاقد تو باشد ممکن نخواهد بود ، اما تنها آنها که قادرند عنان مرکبی که در جمله جولان های خویش تنها به سوی تو روان است را در دست بگیرند توانسته اند از دست انداز همزیستی مزبور بگذرند . چگونه ؟ با الصاق کردن مارک مزبور بر روی هر چیزی غیر از خویش .

من ” ای که در جستجوی کورمال کورمال و سازگاری پذیری اوان بلوغ گم و گور شده ، آن دم که از سوی ” تو ” لگد پرانی و سرخورده گی دریافت میکند یک آن دوباره با خویشی خویش تنها میشود . وقتی که فرد صرف میکند تا مصادیقتو ” اش را بیابد همان زمانی ست که همپای آن فرد به ساماندهی من ای طرد شده مشغول است . اگر در سیر از جوانب این دو ضمیر یکباره در مسیری دایره ای شکل قرار بگیرد ، طوری که دو سر متعلقات تعامل اش ، من و تو بهم برخورد کند ، آن لحظه است که برای همیشه دایره ای گرداگردش تنیده میشود . تجربه ی دایره گردی او را از تجربه ی عنان بدست گرفتن معاف میکند .

الاکلنگ !
تو هست . تو همیشه هست . جایی که تو نباشد تنهایی نیست . تو گرانیگاه است . و الاکلنگ مرکب فردی میشود که در دایره ی انزوا گیر افتاده . یک سر من سوار میشوم و سر دیگر پدیده ای که هر آینه نمیگذارد پاهایم زمین را لمس کند . زمین خانه ی تعامل هاست و ” تو ” همواره قرص و محکم بر زمین ایستاده است . تنها فردی که پدیده ی ” تنهایی ” خویش را در لباس ممهور به ” تودیدار کرده مدام همراه او مسیری دایره شکل را میپیماید و برمیگردد : الاکلنگ !

تنهایی بار عدمی ندارد . ولی لمس همواره رو در رویش هم ممکن نیست . تنهایی برزخ است و شاید برزخ لحظه باشد . لحظه ای که به ” تو ” آلائیده لحظه ی یک نفرین است . نفرین بر دوش نهادن باری معدوم در حین امید به رهایی . اسمش عمر است .

 

جادوی احساسات متقاطع

سپتامبر 16, 2007

جا به جا حسگری بی شک یک جنبش زیر زمینی بزرگ را در سیطره دارد . چه آنهایی که در حیطه ی سرایش ، نوازندگی و یا صورتگری به استخدام این جنبش در می آیند و چه آنهایی که بی خبر از همه جا با شنیدن کلمه ی سوسیالیسم یاد سوسیس می افتند مشمول قوانین زیر زمینی این نحله میشوند . قوانین جا به جا حسگری به قوانین رویا ها پهلو میزند . وقتی فروید رویا را مثل موش آب کشیده ای از رودخانه بیرون میکشد ، جا به جا حسگری چون موشی زیرک و موذی لای خمره ها و خرت و پرت ها جست و خیز میکند .

من نام خود را به رنگ آبی آسمانی و با طعم ” لپه ” حس میکنم !
واژه ی ” رادیو ” مرا یاد بیسکوئیت شور می اندازد و خاکستری ست .
و یکی میگفت تحت تاثیر اسید صداها را دارای رنگ حس میکرد …

وقتی تب دارم توده ای به رنگ قهوه ای با دانه های زرد مدام پیش چشمهای بسته ام میلرزد . میتوانم توده را بدون کمک دستهایم لمس کنم . میتوانم بی آنکه به دهانش ببرم بچشم . بوی محوی دارد که تا عمق بینی ام میرود . صدای تلک تلک خفیفی میدهد با زنگی نهفته در پس صدا .
سوسپانسیون عجیبی که شاید کمپین همان نحله ی جا به جا حسگری باشد . لوح قوانینی که مثل کتاب مقدس در قفسه ی همه موجود است . حتما دیده اید .

شباهتها و تفاوتها خود را وانهاده نزد افراد آشکار نمیکنند . حتی پس از غلبه بر خجالت همیشه پرده پوشی مغلقی بر فضای آنها حاکم است . حالا نام تو چه رنگی ست ؟ آیا کلمات را میچشی ؟

نمیشود سر احساس ها مناقشه کرد . من در کودکی از حیث دهان ارضا نشده ام . شخصیت  دهانی در بزرگسالی علم میشود و آدم را به سمت چیزهایی مثل سیگار یا تمایل به چشیدن ماده ی شیمیایی مجهول توی بطری سوق میدهد . یک عاقبت دیگر هم دارد : وقتی جمله ای ادا میشود ، حس میکنی سفره ای مملو از خوراکی ها و اشیا به دهان رونده ی متنوع پیش رویت گسترده اند !

یک قدم دیگر : واژه ها .
بازی زبانی ویتگنشتاین که بر مبنای سبقه ی واژه بر اندیشه قرار گرفته این بار مسیرش را در پس سر میپیماید و به بدو آموزش زبان میرسد . نخستین برهه از یادگیری بر پایه ی آموزش اشاری بنا شده است .
کاربرد ” واژه و ” عملکرد ” متناسب با آن جنبه از زبان که خود را در قالب واژه ای برون ریزی شده نشان داده است . به عبارتی وقتی واژه مصداق پیدا میکند تا معنایش تجلی ابژکتیو یابد ، عکس العمل فرد که بر مبنای تربیت زبانی او پی ریزی شده است را بدنبال دارد . اینجا اولین بارقه های درگیری با بازی زبانی به چشم میزند . حال در ادامه ی مقوله ی جا به جا حسگری با واژه هایی مواجه میشویم که در یک زبان خاص شباهت الفبایی با هم دارند . واژه ی ” آب ” ، سائق واژه ی ” بابا ” قرار میگیرد . بابا به رنگ آب در می آید و تبدیل به ماده ای بی بو و مزه میشود . واژگان دیگر در طی مراحل آموزش بر کودک آشکار میشوند که دو به دو ، چند به چند ، تداعی گر یکدیگرند . و رنگها ، مزه ها را به هم انتقال میدهند . کودکی که در خردسالی با چنین بازی بی سر و صدایی در ذهن خود سرگرم میشود شاید بتواند پس از بلوغ آنها را حفظ کند .

جا به جا حسگری را یک نوع جادوگری فراگیر میدانم . فرایندی که هیچ گاه چند و چون اش را از حد و حدودی آشکارتر نساخته . به بازی و پرورش نیازمند است و این بازی چنان در خفا انجام میگیرد و تبعاتش چنان در انزوا ظاهر میشود که نهایتا در صفی از امور ممنوع الذکر پشت سر اموری چون احساسات روان نژندانه و رویا های سمبولیک قرار میگیرد و غالبا همراه با ما – شامان های آماتور – در لحد مدفون میگردد

********

تکمله :

+ درباره ی Synaesthesia
کلمه Synaesthesia که از لغت های یونانی syn به معنی وحدت و یگانگی و aesthesia به معنی حس و احساس گرفته شده است ، آمیزش عصب – شناختی حس هاست . این جابجا- حسی به طور مثال می تواند شنیدن رنگ ها ، دیدن صداها و چشیدن حس های لامسه ای باشد. به این معنا که حس کردن یک محرک خارجی موجب انگیزش و پاسخ دهی از سوی حس دیگری می شود. Synaesthesia اثر رایج در استفاده از بعضی از داروهای توهم زا مثل LSD و مسکالین است .
کسانی که جابجا- حسی دارند ، یک جور همخوانی و تطابق را بین سایه ی رنگ ها ، نغمه ی صداها و شدت طعم هایی که حس های دیگر را تحریک می کنند ، تجربه می کنند. مثلا یک فرد جابجا- حسگر با بالا رفتن گام یک صوت ، رنگ قرمز تیره تری را می بیند یا لمس سطح نرم تر ، احساس مزه ی شیرین تری را به او می دهد.
این تجربه ها استعاری یا فقط تداعی نیستند؛ بلکه خود بخودی اند و در تمام دوره زندگی ، مستمر هستند ، گر چه دیده می شود که بعضی از افراد جابجا- حسگر این قدرت را به دلیل بلوغ یا در آن از دست می دهند. آرام بخش ها عمق این احساس را بیشتر می کنند.
جابجا- حسگری حتی وقتی که یکی از حس ها عملکرد مناسبی ندارد هم اتفاق می افتد ؛ مثلا کسی که با شنیدن کلمات ، رنگ ها را می بیند ، اگر هم در باقی عمرش کور شود، باز هم می تواند رنگ ها را ببیند . این پدیده ” رنگ های مریخی ” نامیده می شود. این عبارت از از مورد جابجا- حسگری یی گرفته شد که تقریبا کور- رنگ به دنیا آمد ولی رنگ های عجیب و بیگانه ای را در جابجا- حسگری خود می دید که به دلیل ناتوانی در بینایی در زندگی خود ندیده بود. شایع ترین اشکال Synaesthesia درباره ی رنگ هایی ست که به حروف ، اعداد ، روزهای هفته یا به طور ویژه در مورد موسیقی دان ها ؛ به کلیدهای موسیقی نسبت داده می شود.
ریچارد سیتوویچ” کتاب روانشناسی را درباره ی این حالت با نام ” The Man Who Taste Shapes ” نوشت . بعضی از پژوهشگران و نظریه پردازان بر این عقیده اند که Synaesthesia در توسعه ی یادگیری مهارت های خواندن و نوشتن انسان های اولیه نقش داشته است .
جابجا- حسگری هنرمندان رشته های مختلفی را تحت تاثیر قرار داده است ، شاعرانی مثل ” چارلز پی یر بودلر ” ، ” آرتور رمبو ” به خصوص در شعر ” Voyelles ” و گاهی یک جابجا- حسگری مصنوعی به صورت میانبری به “مدرنیتهاستفاده شده است .
در کتاب ؛ صور خيال در شعر فارسی ؛ دکتر شفيعی کدکنی اين واژه را ” حسآميزی ” معنا کرده است.
+